|
حالا به رودخانه ی تو رسیده ام با قایقی که از عمیق ترین رویاهای آدمیان گذشته است و از نهنگ های زیبا و روزهای کوچک آنقدر ابر دیده ام که باران را از یاد برده ام آنقدر آفتاب که رویش گیاه را در سپیده ی شالیزار اکنون می خواهم در صدای تو زیر باران بایستم.
۱. یادمه روزی دوستی پرسید این شماره ها تا کی می خوان ادامه داشته باشن؟ امروز اومدم بگم تا الان. ۲. اینم به اصرار سولماز که اینجا نشسته و می خواد بنویسم: تمنای وصالم نیست عشق من مگیر از من به دردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت
کسی کمک بکند باید این قالی را بتکانم، پرده را باید آب بکشم، لبخند عکسهای توی قاب را هم باید آب بدهم که یک وقت توی این گرما خشک نشوند. کسی دستی بکشد بر آینه؛ مدتهاست که خودم را خوب تویش ندیدهام بس که غبار گرفته رویش را... دختر توی آینه چشمهایش برق میزند و مدام میخندد، هیچ چیزش شبیه من نیست با گودی پای چشمهایم و قرصهایی که این روزها بیشتر شده است... کسی دستی بکشد بر آینه من دارد قیافه خودم را یادم میرود...
پ.ن.۱. و سهم ما از روز زن شد یه استخر رایگان + یه شکلات + چند تا اس ام اس. پ.ن.۲. همین دیگه.
ميبيني! فاصلههامون رو ميبيني؟ نميخوام بگم تو داري دور ميشي، نه، ديگه نه من صداي تو رو ميشنوم و نه تو صداي من رو! گوش ميكني؟ گوش ميكني كه چطور حرفهام دچار روزمرگي ميشن؟ نگاهت به من هست كه چطور دستهام اسير تكرار ميشن، دستهايي كه جز از مسير دستهاي تو گرمي رو دنبال نميكردن، ببين چطور اسير شدن! دلم عجيب تير ميكشه، دلم ميلرزه، انگار كه زير برفهاي زمستونهاي قبل يخ زده باشه، انگار كه دور مونده باشه از عبور اين فصل دخترانه... بهار! چقدر عجيب ميگذره تكرار بيهدف روزها در حاليكه هر روز من رو يك پله از تو دور ميكنه، انگار كه تو از پلهها بالا بري و من پايين، انگار كه من همه چيز رو باخته باشم، انگار كه من جاي تو رو داده باشم به چيزهايي كه نيست، يك مشت ستاره اكليلي... امان از جمله هاي بدون آغاز و پايانم... ميبيني؟ حواست به من هست يا چشمهات رو خواب برده؟ مثل همه چشمهايي كه بسته شدن، مثل همه چشمهايي كه اسير درخشش رنگها شدن! بيداري؟ با من ازفردا نگو! فردايي نيست! وقتي جريان بازدمهاي تو روزنههاي نحيف قلبم رو بيدار نميكنه! با من از هيچ چيز نگو! من از واژهها بيزار شدم! خشت خشت واژههايي كه عاقبت بين احساس من و تو ديوار ساختن، واژههايي كه انقدر باهاشون بازي كرديم تا عاقبت دستهاي جوهري من حريف اونها نشد! چقدر بيرحم! با من از هيچ چيز نگو وقتي اين فاصله با هيچ حضوري پر نميشه و من تنها، بدون تو، قادر نيستم اون رو رنگ كنم، با قلموهاي تكيده و رنگهايي كه ديگه نفس نميكشن! من بدون تو همه چيز رو باختم، احساسهايي كه عشق تو توي دستهام ميدميد... ميبيني جملههام رو چقدر بيروح كنار هم ميچينم! صداي نفسهاي تو بينشون پيدا نيست! با من از هيچ چي نگو... از توالي دم و بازدمها، روزمرهترين صداي زنده بودن... من از واژهها بيزار شدم.
|
خوش اومدی![]()
حالا که دارم از چکه های کوچیک اشک واسه کلمه های آشفته’ ذهنم یه چیزی شبیه قایق میسازم اینجا شبه نه اینکه فکر کنی حالا شبه.. نه عزیزم همیشه شبه تا تو یه روزی از یه راه دور با یه فانوس نقره ای بیای و یه ریزه نور بپاشی رو غریبی این دشت.
Home
|