تبليغاتX
گل آفتابگردون


گل آفتابگردون

اگر خورشید تو باشی همه ی گلها آفتابگردانند

 

هیچ دوتایی نباید سه تا بشود

هیچ وقت! 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 10:47 توسط آفتابگردون | |

 

حالا دیگه تقریبا یک هفته ای میشه که تنبلی و بی­حوصلگی ولم نمی­کنه؛ مدام دور خودم می­چرخم و هیچ کاری هم نمی­کنم یکیش همین جزوه MSTATC که یک هفته است روی میزه و من می­خوام تجزیه میانگین­ها رو ازش یاد بگیرم و بعدش یه نمودار اضافه کنم به مقاله و بعدش دکتر ببینه و بعدش بگه که یه جدول هم اضافه کن و من اضافه کنم و بعدش بگه نمودارو پاک کن و من پاک کنم و بعدش بگه نمودارو با جدول ادغام کن و من ادغام بکنم و بعدش به احتمال فراوان بگه موضوعتو عوض کن و من برم.. برم یه جای دور.. و با برف سال بعد بیام پایین و  etc. ولی خب نمی­شه انکار کرد که گل نقره روز معلم حسابی deliver شده و مخ استاد حسابی زده شده، آخه امسال دانشجوی دکتری نگرفته استادم و گذاشته واسه سال بعد! فک نمی­کردم انقد بامعلفت باشه! یه گل 40 تومنی طلبش! واسه تولدش و یا ولنتین یا مثلا روز پدر یا حتی روز زن! بله داشتم می­گفتم؛ نمی­دونم این افسردگی مربوط به حلول ماه تیره که همیشه تأثیرات منفیش روی من بیشتر از تأثیرات مثبتشه و یا اینکه مربوط به همین افسردگی مزمنیه که کل جامعه رو گرفته و دل همه رو شکسته و من نمی­تونم تأثیرش رو روی اطرافیانم انکار کنم... نیدونم! ولی هر چی هست منو کلا از کار بیکار کرده؛ 2 ماه دیگه باید دفاع بکنم و هیچ چیز ننوشتم... باید حسابی چالش­هام رو نهادینه کنم توی این 2 ماه 

پ. ن. با تشکر از ساناز خانوم عزیزم که دیروز به اشتباه تولدم رو تبریک گفته! من که تولدم نیست باهوش!

 

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 20:47 توسط آفتابگردون | |

 

شب آرزوها!

امشب چه احساسی می­توانی داشته باشی وقتی حتی تعریف درست "آرزو" را نمی­دانی؟ آرزو فکر می­کنم همان چیزهای در حد محالی است که توی قلب آدم هستند و آنقدر دور از دست اند که حتی با خدا هم در میانشان نمی­گذاری. و شاید همان چیزهاییست که گاهی از سر دلتنگی زیاد، برای خدایت تعریف می­کنی؛ خدایت اصلا حواسش به تو نیست؛ گوش نمی­کند؛ تو برای اینکه ایمان ارثی ات را به باد ندهی با خودت تکرار می­کنی: حتما صلاحی در کار است! ولی ته دلت با خدا قهر می­کنی و برای نماز صبح بیدار نمی­شوی  تا شاید خدا توجه اش به تو جلب شود! آخر از بچگی همین را یادت داده­اند: خدا حواسش به گناه کردن یا نکردن ماست؛ حواسش به موهای توست که از روسری­ات بیرون هستند یا نه و یا اینکه رنگ رژت چقدر توی چشم می­زند و یا کجا نامحرمی دست تو گرفته است! خدایی که نشانم داده اند همین است! خدای من حرف حرف خودش است! خدای من کاری ندارد که امشب یا هزار شب دیگر چه چیز روح و جسم من را از آن خودش کرده است! خدا دارد گناه­هایم را جمع و تفرق می­زند؛ وقت ندارد گلایه­هایم را بشنود چه برسد به آرزوهای بچه­گانه ­ام!

 

پ. ن. چه کار می­توان کرد وقتی گرفتار خواسته­های زمینی هستم؟ خدای من، خوب نگاهم کن من یک زمینی­ام!

 

 

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 0:46 توسط آفتابگردون | |

 

 

1. امشب هم مثل چند شب اخیر نشستم سر کارای پایان نامه و مثل چند شب اخیر باز کم آوردم. اصلا معلوم نیست از کجا می­خوام شروع کنم و کجا می­خوام تموم کنم و شاید این شلوغیا و تعطیلی دانشگاه به نفع من باشه که فرصت دفاع ام یک ماه بیشتر میشه،maybe ! حالا بماند که امروز من هم ملحق شدم به بچه­ها و رفتم تحصن، خداییش این بچه مدرسه­ای ها مشکلشون فقط درس نخوندن نیست و مشکلات جدی­تری دارن.. تا شنیدن امتحاناتشون لغو شده جفتک انداختن و تحصن بی تحصن!! زهرا هم هی همه ­شونو فحش می­ داد!

2. فقط 5 روز دیگه موند از بهار، می­خوام وقتی بهار گذشت تو هم گذشته باشی! نمی­خوام چیزی از تو توی قلبم جا بمونه! هیچ چیز! یاس­ها و یاسمن­ها و نسترن­هاتو هم با خودت ببر...

3. تاینی پیک هم که فیلتره و نمی­شه این عکس زیبا رو بذارم لای دفتر امروز.

4. برام دعا کن.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 0:27 توسط آفتابگردون | |

 

 

    

 

پ.ن. چند روزی بود میخواستم بنویسم ولی نمی توانستم.. نمیدانم چرا... شاید واژه هایم تمام شده اند.. شاید..

میترسم بهار من.. میترسم...

راستی این شعر را یکی از دوستانم برای تو نوشته... آخر من هنوز دوستش دارم..

         

            

     

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 9:27 توسط آفتابگردون | |


Design By : Night Skin