تبليغاتX
گل آفتابگردون

گل آفتابگردون

اگر خورشید تو باشی همه ی گلها آفتابگردانند ...

 

 

حالا به رودخانه ی تو رسیده ام

با قایقی که از عمیق ترین رویاهای آدمیان گذشته است

و از نهنگ های زیبا و روزهای کوچک

آنقدر ابر دیده ام که باران را از یاد برده ام

آنقدر آفتاب که رویش گیاه را در سپیده ی شالیزار

اکنون می خواهم در صدای تو زیر باران بایستم.

  
                         

 

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت11:54توسط آفتابگردون | |

 

 

۱. یادمه روزی دوستی پرسید این شماره ها تا کی می خوان ادامه داشته باشن؟ امروز اومدم بگم تا الان.

۲. اینم به اصرار سولماز که اینجا نشسته و می خواد بنویسم:

 

تمنای وصالم نیست عشق من مگیر از من

به دردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت

     

                        

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت12:43توسط آفتابگردون | |

 

 

 

کسی کمک بکند باید این قالی را بتکانم، پرده را باید آب بکشم، لبخند عکسهای توی قاب را هم باید آب بدهم که یک وقت توی این گرما خشک نشوند. کسی دستی بکشد بر آینه؛ مدتهاست که خودم را خوب تویش ندیده­ام بس که غبار گرفته رویش را... دختر توی آینه چشمهایش برق می­زند و مدام می­خندد، هیچ چیزش شبیه من نیست با گودی پای چشمهایم و قرصهایی که این روزها بیشتر شده است... کسی دستی بکشد بر آینه من دارد قیافه خودم را یادم میرود...

 

                                     

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت10:38توسط آفتابگردون | |

 

              

 

پ.ن.۱. و سهم ما از روز زن شد یه استخر رایگان + یه شکلات + چند تا اس ام اس.

پ.ن.۲. همین دیگه.

 

 

+نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت14:27توسط آفتابگردون | |

 

 

مي­بيني! فاصله­هامون رو مي­بيني؟ نمي­خوام بگم تو داري دور مي­شي، نه، ديگه نه من صداي تو رو مي­شنوم و نه تو صداي من رو! گوش مي­كني؟ گوش مي­كني كه چطور حرفهام دچار روزمرگي مي­شن؟ نگاهت به من هست كه چطور دستهام اسير تكرار مي­شن، دستهايي كه جز از مسير دستهاي تو گرمي رو دنبال نمي­كردن، ببين چطور اسير شدن! دلم عجيب تير مي­كشه، دلم مي­لرزه، انگار كه زير برفهاي زمستونهاي قبل يخ زده باشه، انگار كه دور مونده باشه از عبور اين فصل دخترانه... بهار!

چقدر عجيب مي­گذره تكرار بي­هدف روزها در حاليكه هر روز من رو يك پله از تو دور مي­كنه، انگار كه تو از پله­ها بالا بري و من پايين، انگار كه من همه چيز رو باخته باشم، انگار كه من جاي تو رو داده باشم به چيزهايي كه نيست، يك مشت ستاره اكليلي... امان از جمله هاي بدون آغاز و پايانم... مي­بيني؟

حواست به من هست يا چشمهات رو خواب برده؟ مثل همه چشمهايي كه بسته شدن، مثل همه چشمهايي كه اسير درخشش رنگها شدن! بيداري؟ با من ازفردا نگو! فردايي نيست! وقتي جريان بازدم­هاي تو روزنه­هاي نحيف قلبم رو بيدار نمي­كنه! با من از هيچ چيز نگو! من از واژه­ها بيزار شدم! خشت خشت واژه­هايي كه عاقبت بين احساس من و تو ديوار ساختن، واژه­هايي كه انقدر باهاشون بازي كرديم تا عاقبت دستهاي جوهري من حريف اونها نشد! چقدر بي­رحم!

با من از هيچ چيز نگو وقتي اين فاصله با هيچ حضوري پر نمي­شه و من تنها، بدون تو، قادر نيستم اون رو رنگ كنم، با قلموهاي تكيده و رنگهايي كه ديگه نفس نمي­كشن! من بدون تو همه چيز رو باختم، احساسهايي كه عشق تو توي دستهام مي­دميد... مي­بيني جمله­هام رو چقدر بي­روح كنار هم مي­چينم! صداي نفسهاي تو بينشون پيدا نيست!

با من از هيچ چي نگو... از توالي دم­ و بازدم­ها، روزمره­ترين صداي زنده بودن... من از واژه­ها بيزار شدم.

 

                

 

 

+نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت10:54توسط آفتابگردون | |