گل آفتابگردون
اگر خورشید تو باشی همه ی گلها آفتابگردانند
از های و هوی صلح بزرگان دلم گرفت
یک قهر کودکانه بیاور برای من
نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت
8:54 توسط آفتابگردون | |

بزار از این دنیای بد
دنیای کور نابلد
سفر کنم به خواب تو
به آسمون شونه هات تکیه کنم
تکیه کنم
بزار بشم خراب تو 
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت
8:7 توسط آفتابگردون | |
همیشه عاشق کسی شو که دلش اونقدر بزرگ باشه که لازم نباشه به خاطر جا شدن توی اون خودت رو کوچیک کنی از saeid
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت
7:57 توسط آفتابگردون | |
يه شب اومد تو چشمام مثل يك خواب / سرابي بود ولي اين بار پر از آب / بهاري بود كه گل دادم تو چشماش / يه گرمايي كه آب شدبرف آفتاب / اومد آروم نشست كنج غزلهام / و من موندم با اين بيتهاي بي تاب / كدوم شعر و كدوم مصراع مي تونست / بگه شعر تو رو اي حس ناياب / تو رو من در ميون هر چي واژه است / به قلبم مي سپارم مصراع ناب ... /
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت
10:32 توسط آفتابگردون | |
ترجيح می دهم به جای موفقيت در چيزی که از آن نفرت دارم درچيزی شکست بخورم که از آن لذت می برم !
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت
10:32 توسط آفتابگردون | |
و تو چون مصرع شعري زيبا سطر بر جسته اي از زندگي من هستي ...
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت
21:40 توسط آفتابگردون | |
مطلب ارسالي از اولدوز عزيزم
تو زندگي لحظه هايي هست که احساس مي کني دلت واسه يکي تنگ شده اونقدر که دلت مي خواد اونارو از روياهات بگيري و واقعا بغلشون کني وقتي که در شادي بسته ميشه، يه در ديگه باز ميشه ولي اغلب اوقات ما اينقدر به در بسته نگاه مي کنيم که اون دري رو نمي بينيم که واسمون باز شده دنبال ظواهر نرو، اونا مي تونند گولت بزنند دنبال ثروت نرو، چون براحتي از کفت ميره دنبال کسي برو که خنده رو رو لبت ميشونه چون فقط يه لبخند ميتونه کاري کنه که يک شب تاريک روشن به نظر برسه اوني رو پيدا کن که باعث ميشه قلبت لبخند بزنه خوابي رو ببين که آرزوشو داري اونجايي برو که دلت مي خواد بري اوني باش که دلت مي خواد باشي چون تو فقط يه بار زندگي مي کني و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايي که دلت مي خواد انجام بدي داري بذار اونقدر شادي داشته باشي که زندگيتو شيرين کنه اونقدر تجربه که قويت کنه اونقدر غم که انسان نگهت داره و اونقدر اميد که شادت کنه شادترين مردم لزوما بهترين چيزا رو ندارن اونا فقط از چيزايي که سر راهشون مياد بهترين استفاده رو مي کنن روشنترين آينده ها هميشه بر پايه يه گذشته فراموش شده بنا ميشه تو نميتوني تو زندگي پيشرفت کني مگه اينکه اجازه بدي خطاها و رنجهاي روحي گذشتت از ذهنت بره وقتي به دنيا اومدي، گريه مي کردي و هر کسي که اطرافت بود مي خنديد يه جوري زندگي کن که آخرش تو کسي باشي که ميخندي و هر کسي که اطرافته گريه کنه لطفا اين پيغامو واسه همه کسايي بفرست که واست يه معنايي دارن (من که اين کارو انجام دادم) واسه اونايي که يه جورايي تو زندگيت پا گذاشتند واسه اونايي که تو رو ميخندونن وقتي که بهش نياز داري واسه اونايي که باعث ميشن بخش روشنتر قضايا رو ببيني وقتي که واقعا دلتنگي
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت
19:13 توسط آفتابگردون | |
و نوشته هاي مريم حيدر زاده به انتخاب سعيد : هيچكي از رفتن من غصه نخورد هيچكي با موندن من شاد نشد وقتيرفتم كسي قلبش نگرفت بغض هيچ آدمي فرياد نشد وقتي رفتم كسي گريش نگرفت اشكشو كسي نريخت پشت سرم راستي كه بي كسي درد بديه منم انگار هميشه تو سفرم وقتي رفتم كسي غصش نگرفت وقتي رفتم كسي بدرقم نكرد دل من مي خواس تلافي بكنه پس چش هيچ كسي عاشقم نكرد وقتي رفتم ، نه كه بارون نگرفت هوا صاف و خيليم آفتابي بود اگه شب مي رفتم و خورشيد نبود آسمون خوب مي دونم ، مهتابي بود چشمي با رفتن من خيره نموند به در و به آسمونو پنجره مي دونم ، خيليا گفتن چيزي نيسماتم نداره ، بذار بره وقتي رفتم كسي اشكش نيومد نيمود هيچ جا صداي گريه اي توي اين دنياي بد ، هيچكي نداشت از سفر رفتن من ، گلايه اي هيچ كسي نگاش برام ابري نشد زلزله ، هيچ دلي رو تكون نداد راس راسي ، واسه كسي مهم نبود نه كه فك كني بود و نشون نداد چهره ي هيچ كسي پژمرده نبود گلا اما همه پژمرده بودن كسايي كه واسشون مهم بودم همه شايد يه جوري مرده بودن كي مي رم كجا مي رم ، ميام يا نه كسي لااقل اينو سوال نكرد انگاري مي خوام برم خريد كنم هيچ كسي چيزي نگفت ، حلال نكرد دم رفتن كسي حرفي نمي زد همه ساكت بودن و بي سر و صدا يه نگهبان كه ما رو نگا مي كرد زير لب گفت ، به سلامتي كجا ؟اشك و خندم دو تايي كنار هم با يه لحن مهربون جواب دادن انگاري يه عالمه كوهاي سخت از رو شهر شونه ي من ، افتادن اين سوال مهربونو ، بي ريا پرسش ساده ي يه غريبه بود كسي كه اسم منم نمي دونست زير چشماش غمي بود ، داغ و كبود شعرمو بايد يه جور عوض كنم يا بذارمش همينجور بمونه ته قلبم مي خوام اين حقيقتو هر كسي دوس داره شعرو ، بخونه دم رفتن كسي گفت سفر به خير كه واسم غريب و ناشناخته بود اما اون وقتي رسيد كه قلب من همه ي آرزوهاشو باخته بود بهتره اهالي رويامونو بدون توقعي ، جواب كنيم نبايد حتي رو بهترين كساتوي بدترين جاها ، حساب كنيم
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت
19:11 توسط آفتابگردون | |
دستي افشان تا ز سر انگشتانت صد قطره چكد هر قطره شود خورشيدي / باشد كه به صد سوزن نور شب ما را بكند روزن روزن . / ما بي تاب و نيايش بي رنگ / از مهرت لبخندي كن بنشان بر لب ما / باشد كه سرودي خيزد در خورد نيوشيدن تو ./ ما هسته پنهان تماشاييم / ز تجلي ابري كن بفرست كه ببارد بر سر ما / باشد كه به شوري بشكافيم باشد كه بباليم و به خورشيد توپيونديم ./ ما جنگل انبوه دگرگوني از آتش همرنگي صد اخگر برگير بر هم تاب برهم پيچ شلاقي كن و بزن بر تن ما / باشد كه ز خاكستر ما در ما جنگل يكرنگي به د رآرد سر ./ چشمان بسپرديم خوابي لانه گرفت / نم زن بر چهره ما / باشد كه شكوفا گردد زنبق چشم و شو د سيراب از تابش تو و فرو افتد . / بينايي ره گم كرد / ياري كن و گره زن نگه ما خودت با هم / باشد كه تراود در ما همه تو / ما چنگيم : هر تار از ما دردي سودايي / زخمه كن از آرامش نا ميرا ما را بنواز / باشد كه تهي گرديم آكنده شويم از والا نت خاموشي ./ آيينه شديم ترسيديم از هر نقش / خود را در ما بفكن / باشد كه فرا گيرد هستي ما را و دگر نقشي ننشيند در ما ./ هر سو مرز هر سو نام / رشته كن از بي شكلي گذران از مرواريد زمان و مكان / باشد كه به هم پيوندد همه چيز باشد كه نماندمرز كه نماند نام / اي دور ار دست ! پر تنهايي خسته است / گه گاه شوري بوزان / باشد كه شيار پريدن در تو شود خاموش ...نيايش از سهراب
/
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت
17:6 توسط آفتابگردون | |
مرا يكبار ديگر وهم يك پندار بي آغاز با خود برد / و آن سيال بي وزن و سپيد و سرد و نرم و خيس / ميان قالبي از پوست و خون و از احساس / به رقصي سخت موزون / ز جاي تيره و نمدار خود بر خاست / ز روزن هاي چشمانم / دهاني از هواي خيس فروردين را فرو خورد / و آن را بين اجزاي نحيف قامتم تقسيم كرد / و من را در غناي داشتن ويرانه ساخت / و در يك لحظه آوار چنين سقف خيالي / ميان واژه آخر / به روي شانه هايم ريخت / و ديگر هيچ روزي هيچ انساني ندانست / كه اين دستان پژمرده / زماني بيت هاي ناب مي گفت ... / 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت
17:6 توسط آفتابگردون | |
تقديم به سعيد عزيز كه زحمت اين شعر زيبا رو كشيده : تو را ساختم با اون برفا ، آدم برفي / تو اون شب اومدي دنيا ، آدم برفي / شبي كه عمرش از هر شب دراز تر بود / به او شب ما مي گيم ، يلدا ، آدم برفي / يه جورايي من و تو عين هم هستيم / توام تنها ، منم تنها ، آدم برفي / من عاشق بودم و خواستم پناهم شي/ توام عاشق بودي اما ، آدم برفي / همه انگار پي اونن كه كم دارن / تو بودي عاشق گرما ، آدم برفي / منم از عشقم و اسمش واست گفتم / نوشتم با دسام زيبا ، آدم برفي / تو خنديدي و گفتي ، قلبت از يخ نيست / تو عاشق بودي عين ما ، آدم برفي / تو گفتي كه براش مي ميري و مردي / آره مردي همون فردا ، آدم برفي / ديگه يخ سمبل قلباي سنگي نيست / سفيدي داشتي و سرما ، آدم برفي / تو آفتاب و مي خواستي تا دراومد اون / واسش مردي ، چه قدر زيبا ، آدم برفي / نمي ساختم تو رو اي كاش واسه بازي / تو يه پروانه اي حالا ، آدم برفي / چه آروم آب شدي ، بي سر و صدا رفتي/ بدون پچ پچ و غوغا ، آدم برفي/ كسي راز تو رو هرگز نمي فهمه / چه قدر عاشق ، چه قدر رسوا ، آدم برفي / من اما با اجازت مي نويسم كه / تو روحت رفته به دريا ، آدم برفي / تو روحت هر سحر خورشيد و مي بينه / مي بينيش از همون بالا ، آدم برفي/ ببخشيد كه واسه بازي تو را ساختم / قرار ما شب يلدا ، آدم برفي /
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت
18:22 توسط آفتابگردون | |
من خواب ديده ام كه كسي مي آيد / من خواب يك ستاره قرمز ديده ام / كسي مي آيد / كسي ديگر كسي بهتر / كسي كه مثل هيچ كس نيست .. / كسي كه در دلش با ماست / در نفسش با ماست / در صدايش با ماست / كسي از باران از صداي شرشر باران / از ميان پچ پچ گلهاي اطلسي / كسي مي آيد .. فروغ /
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت
18:20 توسط آفتابگردون | |
ما مي رويم و آيا در پي ما يادي از درها خواهد گذشت .. ما مي گذريم و آيا غمي بر جاي ما در سايه ها خواهد نشست ...
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت
13:21 توسط آفتابگردون | |
اي يار منتظر بنگر كنون به من / آيا من نيستم / همان مسافرت كان روز خاطره در ايستگاه عشق / و نقطه ديدار / طوفان كه در گرفت يكباره محو شد در پشت يك غبار ؟ / انديشه كن ؛ به چرخ در شهر كودكي تا يادت آيد حال / آنروز غروب بود ؛ بود دستش يك انار / تا هديه ات كند ؛ هر چند اناركال / بر پوست سرخ آن بنوشته بود چه خوش : / دوستت دارم اي يار... / ( ازدفترچه خاطراتم )
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت
21:10 توسط آفتابگردون | |
واين هم از ترجمه ترانه زيباي Love story كه اميدوارم اونو شنيده باشي :
از كجا آغاز كنم بيان قصه اي را كه گوييا عظمت و شكوه يك عشق باشد / قصه عشقي شيرين كه از دريا كهنسال تر است / حقيقتي ساده از عشقي كه او برايم به ارمغان آورد .. از كجا آغاز كنم .. / و او همانند باراني تابستاني كه زمين را به سطحي درخشان مبدل مي سازد به دنياي من راه پيدا كرد و زندگي ام را درخشان ساخت / او به دنياي خالي من مفهوم بخشيد / او قلب مرا لبريز مي كند / او قلب مرا با احساسي خاص لبريز مي كند / با آواي فرشتگان / و با تخيلات نيالوده / او روح مرا لبريز مي كند / او روح مرا از عشقي والا و بيكران لبريز مي كند / آنگونه كه هر جا بروم هرگز تنها نخواهم بود / با وجود او چه كسي مي تواند تنها باشد ...
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت
11:54 توسط آفتابگردون | |
به يادت :
خانه خراب تو شدم به سوي من روانه شو سجده به عشقت مي زنم منجي جاودانه شو / روشن ترين ستاره ام مي خواهمت مي خواهمت تو ماندگاري در دلم مي دانمت مي دانمت / اي همه وجود من نبود تو نبود من اي همه وجود من نبود تو نبود من / ...
نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت
11:9 توسط آفتابگردون | |
نوبتي هم كه باشه نوبت فروغه :
با اميدي گرم و شادي بخش / با نگاهي مست و رويايي / دخترك افسانه مي خواند / نيمه شب در كنج تنهايي : / بي گمان روزي ز راه دور / مي رسد شهزاده اي مغرور / مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر / ضربه سم ستور باد پيمايش / مي درخشد شعله ي خورشيد / بر فراز تاج زيبايش / تار و پود جامه اش از زر / سينه اش پنهان به زير رشته هايي از در و گوهر / مي كشاند هر زمان همراه خود سويي / باد .. پرهاي كلاهش را / يا بر آن پيشاني روشن / حلقه ي موي سياهش را / مردمان در گوش هم آهسته مي گويند / آه .. او با اين غرور و شوكت و نيرو / در جهان يكتاست / بي گمان شهزاده اي والاست / دختران سر مي كشند از پشت روزن ها / گونه هاشان آتشين از شرم اين ديدار / سينه ها لرزان و پر غوغا / در تپش از شوق يك پندار / شايد او خواهان من باشد / ليك گويي ديده شهزاده ي زيبا / ديده ي مشتاق آنان را نمي بيند / او از اين گلزار عطر آگين / برگ سبزي هم نمي چيند / همچنان آرام و بي تشويش / مي رود شادان به راه خويش / مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر / ضربه سم ستور باد پيمايش / مقصد او .. خانه دلدار زيبايش / مردمان از يكدگر آهسته مي پرسند / كيست اين دختر خوشبخت ؟ / نا گهان در خانه مي پيچد صداي در / سوي در گويي ز شادي مي گشايم پر / اوست .. آري .. اوست / آه اي شهزاده ؛ اي محبوب رويايي / نيمه شب ها خواب مي ديدم كه مي آيي / زير لب چون كودكي آهسته مي خندد / با نگاهي گرم و شوق آلود / بر نگاهم راه مي بندد / اي دو چشمانت رهي روشن به سوي شهر زيبايي / اي نگاهت باده اي درجام مينايي / آه ؛ بشتاب اي لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرايي / ره بسي دور است / ليك در پايان اين ره .. قصر پر نور است / مي نهم پا بر ركاب مركابش خاموش / مي خزم در سايه آن سينه و آغوش / مي شوم مدهوش / باز هم آرام و بي تشويش / مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر / ضربه سم ستور باد پيمايش / مي در خشد شعله ي خورشيد /بر فراز تاج زيبايش / مي كشم همراه او زين شهر غمگين رخت / مردمان با ديده حيران / زير لب آهسته مي گويند : / دختر خوشبخت ...!
نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت
8:58 توسط آفتابگردون | |
اين شعر از رابرت فراسته امريكاييه :
Lights go out and I cant be saved /Tides that I tried to swim against /Have brought me down upon my knees/Oh , I beg , I beg and plead , singing /Come out of things unsaid /Shoot an apple off my head /And a trouble that cant be named / Tigers waiting to be tamed, singing You are, you are / Confusion never stop closing walls and ticking clocks / Gonna come back and take you home / I could not stop but you now know , singing / Come out upon my seas , /Cursed missed opportunities / Am I a part of the cure , Or am I part of the disease , singing / You are , you are And nothing else compares / And nothing else compares , You are , you are / Home , home where I wanted to go .
نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت
8:57 توسط آفتابگردون | |
و حالا سهراب سپهري :
در نهفته ترين باغ ها دستم ميوه چيد / و اينك شاخه ي نزديك ! از سرانگشتم پروا مكن / بي تابي انگشتانم شور ربايش نيست عطش آشنايي است . / درخشش ميوه درخشانتر . / وسوسه چيدن در فراموشي دستم پوسيد . / دورترين آب / ريزش خود را به راهم فشاند . / پنهان ترين سنگ / سايه اش را به پايم ريخت . / و من شاخه ي نزديك ! / از آب گذشتم از سايه بدر رفتم / رفتم غرورم را بر ستيغ عقاب آشيان شكستم / اينك در خميدگي فروتني به پاي تو ما نده ام . / خم شو شاخه ي نزديك!
نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت
20:20 توسط آفتابگردون | |
اين شعر انقدر شناخته شده و خواستني هست كه من در موردش هيچي نمي گم :
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم / همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم / شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم / شدم ان عاشق ديوانه كه بودم / در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد / باغ صد خاطره خنديد / عطر صد خاطره پيچيد / يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم / پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم / ساعتي بر لب آن جوي نشستيم / تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت / من همه محو تماشاي نگاهت / آسمان صاف و شب آرام / بخت خندان و زمان رام / خوشه ماه فرو ريخته در آب / شاخه ها دست برآورده به مهتاب / شب و صحرا و گل و سنگ / همه دل داده به آواز شباهنگ / يادم آيد كه به من گفتي از اين عشق حذر كن / لحظه اي چند بر اين آب نظر كن / آب آيينه ي عشق گذران است / تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است / باش فردا كه دلت با دگران است / تا فراموش كني چندي از اين شهرسفر كن .. / با تو گفتم حذر از عشق ندانم / سفر از پيش تو هرگزنتوانم نتوانم / بار اول كه دل من به تمناي تو پر زد / چون كبوتر لب بام تونشستم / تو به من سنگ زدي / من نه رميدم نه گسستم / باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم / تا به دام تو درافتم / همه جا گشتم و گشتم / حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم / اشكي از شاخه فرو ريخت / مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت / اشك در چشم تو لرزيد / ماه بر عشق تو خنديد / يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم / پاي در دامن اندوه كشيدم / نگسستم نرميدم .. / رفت در ظلمت غم آن شب و شب هاي دگر هم / نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم / نه كني باز از آن كوچه گذر هم / بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم ...
نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت
11:14 توسط آفتابگردون | |
اين هم از حسين پناهيه :
مادر بزرگ ؟ / گم كرده ام در هياهوي شهر / آن نظر بند سبز را / كه در كودكي بسته بودي به بازوي من / در اولين حمله ناگهاني تاتار عشق / خمره دلم / بر ايوان سنگ و سنگ شكست / دستم به دست دوست ماند / پايم به پاي راه رفت / من چشم خورده ام / من چشم خورده ام / من تكه تكه از دست رفته ام / در روز روز زندگانيم .
نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت
11:14 توسط آفتابگردون | |
اين چند سطر نوشته حسين پناهيه :
بي تو / نه بوي خاك نجاتم داد / نه شمارش ستاره ها تسكينم / چرا صدايم كردي؟ / چرا ! / سراسيمه و مشتاق / سي سال بيهوده در انتظار تو ماندم و / نيامدي / نشان به آن نشان / كه دو هزار سال از ميلاد مسيح / مي گذشت / و عصر / عصر واليوم بود / و فلسفه بود / و ساندويچ دل و جگر .
نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت
11:13 توسط آفتابگردون | |
و با نوشتن اين شعر مي خوام ثابت كنم كه زيبا ترين شعرهايي كه سراغ داريد اينجا مي تونيد پيدا كنيد :
تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلود به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي وهنوز سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق اين پندارم كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت ؟
نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385ساعت
13:5 توسط آفتابگردون | |
كسي گمان نمي كرد تو را پيدا كنم تو را كه هيچ نشاني از تو نداشتم به گمان همه ولي من آخرين حرف هاي شاعرانه تو را و آخرين خنده طاهرانه تو را هنوز ميان آسماني ترين خاطراتم داشتم آيا اينها كافي نبود براي يافتن تو تويي كه تو را اينگونه مي شناختم تويي كه تو را اينگونه مي خواستم ... و من مي آيم بگو كه به تو نزديك مي شوم بگو كه فاصله ها كم مي شود بگو از اينكه كنارت باشم شرم نمي كني و حرف هايم سكوت ارغواني ات را نمي شكند بگو كه مي دانستي پيمان من با تو يك حرف نا گسستني است و هيچ چيز نام تو را از روح من پاك نمي كند ....هيچ چيز ظاهري ..( از دفتر خاطراتم)
نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت
9:39 توسط آفتابگردون | |
اينم يه شعر بدون دوبله و بدون زير نويس كه مطمئنم به خوندنش مي ارزه :
WHEN YOU TELL ME THAT YOU LOVE ME
I want to call the stars, down from the sky / I want to live a day, that never dies / I want to change the world, only for you / All the impossible ,I want to do / I want to hold your close, under the rain / I want to kiss your smile, and feel the pain / I know what s beautiful, looking at you / In a world of lies, you are the truth / And baby every time you touch me, I become a hero / I ll make you safe no matter where you are ,and bring you / Everything you ask for, nothing is above me / I m shining like a candle in the dark / When you tell me that you love me ./ I want to make you see, just what I was / Show you the loneliness and what it dose /You walked into my life , to stop my tears / Every thing is easy now / I have you here / you love , tell me that you love me / In a world without you , I would always hunger / All I need is your love to make me stronger … FROM MY MEMORY (BOOK)
نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت
8:47 توسط آفتابگردون | |
درسته اين نوشته كمي طولانيه ولي اگه دنبال يه شعر با حال مي گردي حتما اينو بخونش . فكر مي كنم مال فريدون مشيري باشه :
تو نيستي كه ببيني / چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاريست / چگونه عكس تو دربرق شيشه ها پيداست / چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است / هنوز پنجره باز است / و تو از بلنداي ايوان به باغ مي نگري / درخت ها و چمن ها و شمعداني ها / به آن ترنم شيرين / به آن تبسم مهر / به آن نگاه پر از آفتاب مي نگرند / تمام گنجشكان / كه در نبودن تو / مرا به باد ملامت گرفته اند / تو را به نام صدا مي كنند / هنوز نقش تو را از فراز گنبد كاج / كنار درخت ها / لب حوض / درون آينه پاك آب مي نگرند / تو نيستي كه ببيني چگونه پيچيده است / طنين شعر نگاه تو در ترانه من / تو نيستي كه ببيني چگونه مي گردد / نسيم روح تو در باغ بي جوانه من / چه نيمه شب ها كز پاره هاي ابر سپيد / به روي لوح سپهر / تو را چنانكه دلم خواسته است ساخته ام / چه نيمه شب ها وقتي كه ابر بازيگر / هزار چهره به هر لحظه مي كند تصوير / به چشم هم زدني / ميان آن همه صورت تو را شناخته ام / به خواب مي ماند / تنها به خواب مي ماند / چراغ آينه ديوار بي تو غمگينند / تو نيستي كه ببيني چگونه با ديوار / به مهرباني يك دوست از تو مي گويم / تو نيستي كه ببيني چگونه از ديوار / جواب مي شنوم / تو نيستي كه ببيني چگونه دور از تو / به روي هر چه در اين خانه است / غبار سربي اندوه بال گسترده است / تو نيستي كه ببيني دل رميده من / به جز تو ياد همه چيز را رها كرده است / غروب هاي غريب / در اين رواق نياز / پرنده ساكت و غمگين / ستاره بيمارست / دو چشم خسته من / در اين اميد عبث / دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است .. / تو نيستي كه ببيني …
نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت
11:3 توسط آفتابگردون | |