تبليغاتX
گل آفتابگردون


گل آفتابگردون

اگر خورشید تو باشی همه ی گلها آفتابگردانند

 

در ۸ سالگی: مادر برایتان بستنی خرید .شما با ریختن آن روی زمین از او تشکر کردید واز وی خواستید که یکی دیگر برایتان بخرد .

در ۱۰ سالگی : تمام روز شما را به گردش برد و در پایان روز هم شما را به جشن تولد دوستتان رساند و شما با پیاده شدن از ماشین و دویدن به داخل از وی تشکر کردید .

در ۱۱ سالگی : مادر شما ودوستانتان را به سینما برد .اما موقع نشستن از او خواستید کمی دورتر از شمابنشیند تا با دوستانتان تنها باشید .

در ۱۳ سالگی : در مورد مدل مو و لباس شما نظر داد وشما با گفتن اینکه او سلیقه ندارد و قدیمی فکر می کند از او تشکر کردید .

در ۱۵ سالگی : او خسته از کارهای روزانه به منزل آمد و انتظار داشت شما با او همنشین شوید اما شما به اتاقتان رفتید و در را قفل کردید .

در ۱۶ سالگی : مادر نگران مساله بود و در انتظار یک تلفن مهمی بود اما شما تمام شب تلفن را اشغال نگه داشتید و به این ترتیب از او قدر دانی کردید .

در ۱۸ سالگی : به خاطر فارغ التحصیلی شما از دبیرستان گریه کرد .اما شما با گذرانیدن تمام روز با دوستانتان و بی اعتنایی به او از وی تشکر کردید .

در ۱۹ سالگی : وقتی وارد دانشگاه شدید کتابهایتان را برایتان تا دم در دانشگاه آورد اما شما در عوض از او خواستید که زودتر به خانه برگردد تا شما خجالت نکشید .

در ۲۵ سالگی : برای برگزاری جشن ازدواجتان زحمت بسیار کشید و از شوق اشک ریخت اما شما با همسرتان به دنبال راه وسفر خود رفتید وتا چندین روز حتی یک تماس هم با او نگرفتید .

در ۵۰ سالگی : مادر بیمار شد و نیاز به مراقبت داشت و شما در مورد این که هر فردی مسوولیت های خاص خود را دارد برایش صحبت کردید .

در نهایت یک روز در کمال سکوت از دنیا رفت و تمام آنچه که می توانستید برایش بکنید و تا آن زمان نکرده بودید مانند خاری به قلبتان فرو رفت اما انگار کمی دیر شده بود ...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 12:23 توسط آفتابگردون | |

 

 

  ۲۳ سال پیش در روزی مثل فردا من به دنیا اومدم

 

  همه بچه ها جمع بودن .(سمت راستیه تویی !یادت نمی یاد ؟)

یکی از بچه ها به افتخار جمع حرکات موزون انجام می داد .

   بعد من شمعها رو فوت کردم (آخی اون موقع فقط یه شمع داشتم و شاید هم کمتر!)

  بعد من از همه هدیه گرفتم .(ـمنظورم همه خرسا نبود !)

  و بقیه کادو ها (بازم تاکید دارم که اون روز از  هیچ خرسی هیچ چیزی دریافت نکردم !)

  و من از اون روز دل در گرو شما نهادم!!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 18:22 توسط آفتابگردون | |

 

آب آهنگ عجیبی دارد

خاک موسیقی پر احساسی است

باد تنهایی دلتنگ تو را می شنود

   و صدایی که به پاییز دلت می گوید :

          زندگی باور یک لبخند است

                                        عشق                                      

                                              امید                                                          

                                                     نگاه                            زندگی راز سکوتی است که  در چشم تری پنهان است ...

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 11:27 توسط آفتابگردون | |

 

ارزش زندگی هر کسی بستگی به ارزشی دارد که

با عشق  و  دوستی  و شفقت به زندگی دیگران می بخشد.

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 10:25 توسط آفتابگردون | |

A ship should not ride on a single anchor nor life on a single hope

نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 12:1 توسط آفتابگردون | |

 

به که گویم غم دل را؟

که تواند که سراید غم تنهایی من را در غزلی؟
که تواند که کند ترک شیشه ی دل را نظری؟
که تواند بگشاید در از قفس تنهایی من؟
که تواند بزداید غم از این دل دیوانه ی من؟

نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 9:26 توسط آفتابگردون | |

چشمانم را در ويرانه ي خوابم گشودم

نيلوفر به همه زندگي ام پيچيده بود .

در رگهايش من بودم كه مي دويدم .

هستي اش در من ريشه داشت

همه ي من بود .

كدامين باد بي پروا

دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من اورد ؟

نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت 9:12 توسط آفتابگردون | |

فرقي نمي كند گودال آب كوچكي باشي يا درياي بيكران... زلال كه باشي، آسمان در توست

نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385ساعت 9:43 توسط آفتابگردون | |

 

 

If you cant be a highway then just be a trail 

 It not by size that you win or you fail it

Be the best  what you are 

نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 7:44 توسط آفتابگردون | |

در اتاق بيمارستاني دو بيمار بودند كه يكي از آنها نمي توانست از رختخوابش بلند شود و پزشكان از او قطع اميد كرده بودند .بيمار ديگري هر روز مقابل پنجره كوچك اتاق مي نشست و بيرون را تماشا مي كرد . مريض بد احوال از هم اتاقي اش خواست آنچه را كه از منظره بيرون مي بيند برايش تعريف كند . مرد از زيبايي هاي اطراف و شكوفه هاي درختان و تكاپوي پرندگان و پرواز پروانه ها دور گلها تعريف كرد . روز ها مي گذشت و مرد تماشا گر هر روز زيبايي هاي بيشتري را براي هم اتاقي اش تعريف مي كرد و زندگي براي مرد مريض بد احوال شيرين تر مي شد . پس از چندي بيمار بد احوال بهبودي كامل يافت ولي وقتي از جا بر خاست و سر از پنجره بيرون آورد ديوار بلندي را مقابلش ديد و درختاني خشكيده را ! آنجا خرابه اي بيش نبود ! مرد تماشاگر همين خرابه را ديده بود اما با تصور شيرين زيبايي ها و جملات دلنشين خود نور اميد و زندگي را بر دل هم اتاقي اش تابانيده بود .

نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 7:43 توسط آفتابگردون | |


Design By : Night Skin