اگر خورشید تو باشی همه ی گلها آفتابگردانند
پست امروزم ترجمه يه ترانه خيلي قديميه كه خودم خيلي دوسش دارم و توي اين سوز سرما ، تقديمش ميكنم به دل بهاري تو از كجا آغاز كنم بيان قصه اي را كه گوياي عظمت و شكوه يك عشق باشد قصه ی عشقي شيرين كه از دريا كهنسال تر است حقيقتي ساده از عشقي كه او برايم به ارمغان مي آورد ، از كجا آغاز كنم ؟ و اوهمانند باراني تابستاني كه زمين را به سطحي درخشان مبدل مي سازد به دنياي من راه پيدا كرد و زندگي ام را درخشان ساخت او به دنياي خالي من مفهوم بخشيد او قلب مرا لبريز مي كند با آواي فرشتگان و با تخيلات نيالوده او روح مرا از عشقي والا و بيكران لبريز مي كند آنگونه كه هر جا بروم هرگز تنها نخواهم بود با وجود او چه كسي مي تواند تنها باشد راستي اين عشق تا چه هنگام دوام خواهد يافت ؟ آيا مي توان عمر عشق را با مبناي روز و ساعت سنجيد ؟ این قسمتي از يه بازيه بامزه است كه نميدونم كي شروعش كرده ولي هر كي بوده خيلي آروم دست منو گرفت و منوبه روزايي بردكه شايد بعضي هاشون از يادم رفته بود .. به هر حال پست امروزم به درخواست داداش سعيد گلم بو دكه خواسته ۵ تا خاطره بنويسم. من اين۵ تا خاطره رو مي نويسم و ۵ تا از دوستام رو هم لينك مي كنم كه ۵ تا خاطره ي اونارو هم بخوني .اين ۵ تا دوستم هم منو به اضافه ۴ تاي ديگه لينك ميكنن تا اونا هم ۵ تا خاطره بگن . باحاله نه ؟ دوم آخراي ارديبهشت بود و هوا حسابي گرم شده بود و ما توي حياط مدرسه داشتيم كمابيش آب بازي ميكرديم .یادم نیست كدوم نامردي منوخيس كرد و در رفت و من درصدد انتقام يك كيف دستي پلاستيكي بزرگ رو پر آب كرده بودم و داشتم خيلي مودبانه حمل مي كردم داخل كلاس . ناظم هم گويا از دفتر منو مي ديده كه با ظرافت دارم كيف دستي رو پر مي كنم .خلاصه به محض ورود به سالن جلوم سبز شد و خيلي خونسرد پرسيد: توي نايلوت چيه؟ انقدر تابلو سوال كرد كه شك نكردم قضيه رو مي دونه ! در كيسه رو باز كردم و گفتم :آبه . خيلي آروم گفت : خب بي تربيت برو خاليش كن ! سوم تعريف كردن اين خاطره شايد از نظر اخلاقي درست نباشه . ولي نه! من كه اسم استادم رو نمي گم چون هنوزم استادمه . روزي از روزها كله سحر با يه استاد محترم كلاس داشتيم . دكتر مديرگروه پروفسوركه توي كشور نفر اوله . وارد كلاس شد ولي كاش نمي شد ... واي من هم كه مهندس خنده كلاس بودم رديف اول نشسته بودم با يكي بدتر از خودم . خدا مي دونه چه جوري جلوي خودمو گرفته بودم كه نخندم . خنده داشت از درون تمام اجزاي بدنم رو مي خورد و من حتي لبخند هم نمي زدم .. منو اين همه خوشتنداري محاله .. استاد هم اون روز كوتاه نمي اومد و هي تو كلاس مي چرخيد ... كسي سرش رو بلند نمي كرد نكنه چشمش به بغل دستي بيفته و بخنده كه آبرومون ميره .. آره درست حدس زدي زيپ شلوار استاد باز بود ! چهارم اون روز توي يه سالن كنسرت بوديم و يارو داشت رو سن با ويولونش خودكشي مي كرد . دوستم هانيه ويولن مي زنه و حسابي از هنر نمايي استادش كف كرده بود . به ما ندا داد كه وقتي نوازنده تموم كرد از جامون بلند شيم و دست بزنيم . خلاصه آهنگ تموم شد وهمه ی سالن شروع كردن به دست زدن كه ما 3 -4 نفر وسط سالن مثل هنر دوستهای واقعی از جامون بلند شديم . اين استاد هم كه از شعور اين چند تا بچه به وجد اومده بود از دور چند تا ماچ آبدار برامون فرستاد و كلي حال داد بهمون توي جمع ... فكر شو بكن ! پنجم يه استاد باحال داشتيم كه كلاساش رو مي كفتيم " پارك فناوري" هم درس مي خونديم وهم تفريح در اوج خودش بود . يادمه جلسه آخر ترم بود و استاد داشت به صورت ضربتي درس رو تموم مي كرد . منم اون عقبا يه جايي نشسته بودم و گاهي برا اينكه سرعت استاد رو كم كنم يه سوال مي پرسيدم .لحظه هاي آخر كلاس بود كه باز يه سوال بي ربط پرسيدم و استاد با اشتياق داشت جواب ميداد كه گويا با لبخند هاي بچه ها به خودش اومد كه سركاربوده از صبح .. قات زد و با صداي بلند گفت : خانوم شما ديگه سر كلاس من نياييد ! ولي 2 – 3 دقيقه بيشتراز كلاس نمونده بود و من به همراه بقيه دوستان كلاسش رو براي هميشه ترك كرديم . ![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


