تبليغاتX
گل آفتابگردون


گل آفتابگردون

اگر خورشید تو باشی همه ی گلها آفتابگردانند

  امشب نمی دونم چرا باز انقدر دلم برات تنگ شده شاید به خاطر ... 

 شاید اگه اینجا بودی تو هم مثل همه، هیچ وقت انقدر آروم باهات حرف نمی زدم . شاید تو هم برام مثل همه می شدی .. شاید ..  چطور می تونم انقدر دلتنگت باشم وقتی قبل از اینکه تو رو داشته باشم، از دست دادمت ... شاید به جادوی لبخند تو دچار شدم به قول سهراب .. دچار ... و چند جمله ی ناتمام که سالهاست برات تکرار می کنم کنار این سنگ غمگین ..

کسی گمان نمی کرد تو را پیدا کنم تو را که هیچ نشانی از تو نداشتم  به گمان همه! ولی من آخرین حرف های شاعرانه ی تو را و آخرین خنده ی طاهرانه ی تو را هنوز میان آسمانی ترین خاطراتم داشتم. آیا اینها کافی نبود برای یافتن تو ، تویی که تو را اینگونه می شناختم، تویی که تو را اینگونه می خواستم .. و من می آیم بگو که به تو نزدیک می شوم، بگو که فاصله ها کم می شود. بگو از اینکه کنارت باشم شرم نمی کنی و حرف هایم سکوت ارغوانی ات را نمی شکند. بگو که می دانستی پیمان من با تو یک حرف ناگسستنی است و هیچ چیز نام تو را از روح من پاک نمی کند ... هیچ چیز ظاهری ...

 راستی خدایی که تو پیششی خیلی مهربونه؟ نه؟ از خدا برام بگو .. خدای خودت. بگو کجاست؟ انقدر نزدیک هست که این پاهای نحیف و خسته ام منو بهش برسونن؟سلام منو به اون خدای مهربون برسون..

 

                             

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:9 توسط آفتابگردون | |


Design By : Night Skin