تبليغاتX
گل آفتابگردون


گل آفتابگردون

اگر خورشید تو باشی همه ی گلها آفتابگردانند

مادربزرگ؟

گم كرده ام در هياهوي شهر                                       

آن نظربند سبز را

كه در كودكي بسته بودي به بازوي من

در اولين حمله ي ناگهاني تاتار عشق

خمره ي دلم

بر ايوان سنگ و سنگ شكست

دستم به دست دوست ماند

پايم به پاي راه رفت

من چشم خورده ام

من چشم خورده ام

من تكه تكه از دست رفته ام

در روز روز زندگانیم

                                

 

امروز بعد از حدود دو سال باز نشستم پاي يه بوم سفيد. چقدر دلم تنگ شده بود براي احساسهاي پشت رنگها، براي جون گرفتن يه زرد غمگين با اشاره ي يك قلم موي سبز و يا مرگش با اشاره اي از رنگ سفيد و باز بوي رنگ توي اتاقم پر شد..

باد حالا شديدتر شده و من صداي برگاي سپيدارهاي توي كوچه رو مي شنوم، دلگيره.. كامپيوترو روشن ميكنم يه فايل از آهنگايي كه دوست دارم رو باز مي كنم، حال وهوا كمي عوض مي شه و من مسير اين ديوار كاهگلي رو ادامه مي دم ..

پرده كنار مي ره و يه قاصدك مي ياد داخل. دست رنگيم رو باز مي كنم تا بشينه توي دستم. ميگيرم كنار گوشم و حرفاشو تا آخر گوش مي دم، الكي كه نيست انقدر داريم قبضشو مي ديم، حالا هزينه ي كبوتراي نامه بر و هدهداي خوش خبر جداس..

كمي سردم شده پنجره رو مي بندم.. قلم موي سبز رو توي نارنجي مي چرخونم، چقدر اين رنگ دلنشينه، همزيستي مسالمت آميز بين تابستون و پائيز..

حالا ديگه هوا تاريك شده و من هنوز براي سوال شايد هميشگيم جواب پيدا نكردم،واقعابزرگترين آرزوي زندگيم چيه؟ راستي چه نيازي هست به نوشتن وقتي تو توي دستهاي من مي نويسي و توي قلب من نفس مي كشي ؟

قلم مو رو مي زارم زمين، بايد دستامو بشورم...

                                                                  

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 21:0 توسط آفتابگردون | |

برگ اول: بچه كه بودي روز تولدت انگار يه روز متفاوت برات بود، از دو هفته قبلش دل تو دلت نبود كه نكنه كسي تولدت رو يادش بره، نكنه كسي هديه ات رو فراموش كنه! ولي آدم وقتي بزرگ مي شه انگار تولد خودش هم براش تكراري مي شه. ديگه حتي حاضر نيست يه بازدم پر از دي اكسيد كربن رو هم صرف خاموش كردن يه شمع بكنه، ديگه هيجان گرفتن هيچ هديه اي رو نداره، از دست كسايي هم كه تولدش رو فراموش كنن ديگه دلخور نمي شه...

بگذريم ..

 

برگ دوم: ما دوتا (آفتابگردون+ بي دل) تصميم گرفتيم روز تولدمون يعني بيست و سه روز گذشته از تابستون رو با هم جشن بگيريم تا در هزينه هاي كيك و بادكنك صرفه جويي بشه !! نه...خواستيم با هم جشن بگيريم تا تعداد مهمونا زياد باشه و بيشتر خوش بگذره !! نه... خواستيم با هم جشن بگيريم تا يادمون باشه دنيا چقدر كوچيكه و چقدر بهانه مي تونه وجود داشته باشه براي دوست داشتن همديگه، يه بهانه مثل تولد توي يك روز مشترك ..

                                                                                   

 

 

برگ سوم: باز مثل همیشه بهار میلادم با ترانه هایش مرا می نوازد

اما هنوز صدای دلنشینت ترانه خوان لحظه ی میلادم است

ای بهتر از بهارم، بهار زندگانیم آمد و من هنوز بی قرارم

وصال بهاریم را همیشه در غربت خیالت حس می کنم

بهارت را با همه ی هستی ام در بی کرانه ی زیباییت می ستایم

تا روز میلادم را با تمام دلتنگی هایش بیارایی

هدیه ی میلاد بهاریم برای روح ملکوتیت اشکیست که از دلم بر می خیزد

هدیه ی ابدی تو براي من خاطره ایست که در آبی آسمانم تا بی نهایت رنگین کمان گشت

میلاد با تو بودن در قاب رویاییم نقش بسته، ای آرزوی دیرینم 

 در انتظار آن بهار با اين بهار هم آغوش مي شوم...

 

 

برگ آخر: دهنتونو شيرين كنيد

                       

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 22:40 توسط آفتابگردون | |


Design By : Night Skin