اگر خورشید تو باشی همه ی گلها آفتابگردانند
امان ازحرفهای تکراری! حتما می دانی که ناگزیرم از نوشتن بهار من! حتما مرا دیگر بهتر از خودم می شناسی بس که برایت مینویسم و پاک میکنم، بس که برایت روزها و شب هایم را نقاشی میکنم! راستی سکوت تو چند حرف دارد؟ 4 حرف؟ کمتر یا بیشتر؟ نکند سکوت تو هم مثل مال من طعم سفر دارد! بهار من! آن سوی شیشه عجیب سرد است ولی اینجا آتشی روشن کرده ام از حضور امن تو! اگر بدانی ته دلم چقدر گرم شده است! بهار من! اگر بدانی وقتی اینجور تو را مخاطب قرار میدهم چقدر از این فصل دلگیر دور میشوم! برمیگردم به زیر طاق یاسهای بنفش، باز صدای تو توی گوشم می پیچد! اگر بدانی چقدر با تو من خوشبختم! به من بگو مگر میشود یک قلب را اینگونه تسخیر کرد؟ مگر میشود برای گنجشککی که دیشب روی برف ها یخ زده است کاری کرد؟ چطور میشود با تکرار یک اسم فقط، تا صبح پای پنجره اشک ریخت؟ خدا کند کسی جز تو حرفهایم را نخواند، آخرهیچ کس جز خودت نمیداند حرفت که میشود، چطور دلم می لرزد! آن وقت خیال میکنند دیوانه ام! نیستم نه؟ بگذریم به رسم همه ی گذاشتن ها و گذشتن ها هر چند حرفهایم با تو تمامی ندارد. به آخر که میرسم تازه هزارو یک جمله ی ناتمام شروع میشود برای گفتن فقط به خودت! بهار من! عشق همیشه غرق در شکوفه ی من! شاید دلیل تکرارهایم این باشد که کمی بیشتر از همیشه دلم هوایت را کرده است! کمی بیشتر از همیشه دوستت دارم و کمی بلندتر از همیشه صدایت میکنم! و چقدروقتی اینطور منتظرت هستم دلم روشن است، آخر گره نظربند سبزم باز شده است... بزارم مثل یه ملحد تو رو من پدر بخونم بزا من بهت بگم"تو" بزار عاشقت بمونم بزا بارون تا همیشه بباره رو دشتی ناپاک تو بخوا نفس بگیرم مثل یک دونه توی خاک بزار دستام بره بالا توی دستای تو باشه بزا چشمام باشه بسته توی رویای تو باشه چقدر این روزها اسمت با من غریبی میکند عزیز. چقدر تنهایی ام مکرر میشود, چقدر تو را کم می آورم عزیز. چقدر چشمهایم زود زود هوایت را میکنند, چقدر اشک کم می آورم وقتی دلم برایت پر میزند. چقدر بی صدا گوش میکنی! یک اشاره هم نمی کنی که بدانم بیداری یا خواب چشمانت را برده! کاش حداقل میگفتی کی حرف بزنم و کی ساکت باشم! ولی نه! آن وقت اگر ساعتهای ساکت شدن زیاد میشد دلم می ترکید, دیوانه میشدم! خودت که میدانی تحمل این یکی را دیگر ندارم! بگذریم هر چند نمیشود گذشت! جواب تو چیزی نیست که به این سادگی ها بتوان از آن گذشت. دلم این روزها عجیب میگیرد, تیر میکشد مثل همانکه میگویند خار میرود توی دل یا مثل قلبهای روی نیمکت یا ساقه ی سپیدار. از بی تابی گذشته ام, گریه ام هم نمیگیرد فکر کنم رسیده ام به جنون که هر شب خواب دیوانه شدن می بینم و حرفهای بد میزنم و چقدر دلم میخواهد که بلند داد بزنم! چقدر دلم برای دخترکی که هرگز ندیده ام اش تنگ شده است و بعضی شبها از دوری اش چند قطره اشک میریزم و التماس میکنم که آوارگی هایم را اگر دید سلام برساند! چقدر یک جور برایت حرف میزنم میبینی؟ آخر سالهاست که یکجور عاشقت هستم و یکجور دلم برایت تنگ میشود و یکجور برایت توی سررسیدی که روی ۱۳۸۲ خورشیدی مانده مینویسم و یکجور دلم روشن است که تو نوشته هایم را میخوانی و یکجور منتظر جوابت مانده ام... 
| Design By : Night Skin |


