اگر خورشید تو باشی همه ی گلها آفتابگردانند
متبرکند کسانی که در راهند و شب و روز آگاه که زندگی همچنان مقدس است. آنان به جستجوی آرامش هستند و حقیقت زندگی بر آنها آشکار خواهد شد. متبرکند کسانی که در خاموشی مراقبه می کنند و درمی یابند که زندگی توام با مهر، یاری و عشق چقدر غنی است اینان چون چراغی درخشان هستند. "بودا" سلام دختر خوب، چند روز بود چند تا سطر که مخاطبش تو بودی توی ذهنم میچرخیدن و من طفره میرفتم از نوشتن ولی حالا اومدم بگم و زود برم. اولش یه سواله: اینجا که بودی خیلی بی تابی میکردی، میخوام بدونم اونجا اوضاع خوبه؟ آرومه؟ راحته؟ دست آدما باشه که نمی بخشنت ولی من مطمئنم تو و خدا خیلی وقته با هم کنار اومدین، اونکه از جنس ماها نیست! میخوام بدونم دلت اصلا برا اینجا تنگ میشه یا نه؟ دوست داری برگردی یا نه؟ برگشتن که نه، ولی دوست دارم بدونی بعد از رفتن تو اینجا هم چیزی عوض نشد، نه ما همه ی نمره هامون بیست شد، نه گزارش کارهامون نمره ی کامل گرفتن و نه هیچ کس به خاطر بی تابی کس دیگه یک لحظه روی پله ها درنگ کرد به جز دکتر وازگین که نمیدونم استادش مادرش بوده یا پیامبرش... داشتم میگفتم بعد از تو آب هم از آب تکون نخورد و ما همون دخترها موندیم با صورتک های زیبا و شاد. دستهایی دیوارها رو نقاشی کردن و تمام خاطره ها و شیطنت ها رو پاک کردن، ولی بین خودمون باشه یکی مونده! یادته پای سانتریفیوژ با ماژیک مشکی یه قلب کشیدم، یه تیر هم بهش زدم، اون هنوز مونده! انقدر جوات یادگاری نوشته بودم که حتما دلشون به حال صاحب این قلب تیر خورده سوخته و پاکش نکردن! عجب روزی بود اون روز! راستی یه سوال: فاطی میگفت شما هم از آزمایشگاه برداشت هایی داشتین، خدا که سخت نگرفت؟ میگم یعنی اگه سخت گرفته من برم کلید کمدها رو تحویل بدم و توبه کنم! یادت هست که به قول بچه ها من مثل کلاغ هر جا کلید می دیدم برمیداشتم! چقدر این پنجره ی رو به کاج های بلند و پیر رو دوست دارم.. آخرین باری که دیدمت اینجا بود که نمره نیاورده بودی و مثل همیشه گفتی: سنی خوش به حالت! وبعدها فهمیدم چقدر خیال میکردی من خوشبختم! کاش زودتر میدونستم و سهمی از این خوشبختی رو به تو می دادم! به نظر تو پاس کردن واحدها و یا فوق قبول شدن و یا... خوشبختی بود دختر خوب؟ بچه ها میگفتن شب قدر انقدر گریه کرده بودی که تابلو شده بودی، من هم انقدر بیتابی کردم که ساناز و نگار و ندا رفته بودن و المیرا کوچولو عصبانی شد! به نظر تو من خوشبخت بودم؟ نه عزیزم... بهانه ام برا نوشتن این بود که چند شب پیش خوابتو دیدم برا اولین بار، دلم بدجوری هواتو کرد، برات دعا کردم، یه لحظه آرزو کردم پیشت بودم، تو مثل همیشه دستمو میگرفتی و با لحن همیشگیت میگفتی سنی چیکار کنم؟ اونوقت من تو گوش تو چیزهایی میگفتم تا به خدایی که تو رو بخشید بگی... و من به گرفتن عکسی فکر میکنم که تو خودتو به خواب میزدی و موهاتو به هم میریختی تا خوابت طبیعی به نظر بیاد... باور کردم دختر خوب... میدانی که این سه تا ستاره ی نقره ای سهم من از تمام آرزوهای دنیاست؟ میدانی که این سه تا ستاره کوچک سهم من از تمام خواستنی ها و نخواستنی هاست؟ آن شب سپرده بودم خوب نگاه کنند. مشتم را باز کردم و آنها را روی کاشی های داغ گذاشتم! خواستم خوب نگاه کنند، خوب تنفس کنند تا بعدها اگر از آن شب پرسیدم نگویند ما نبودیم! یادت هست تو هم بودی! بگذریم از داستان دلگیر ستاره های دور مانده از آسمان من! هرچند بی دلیل نبود نوشتن این چند سطر! باز انگار قرار است آشفته بنویسم! فکر کن که دامن خیس دخترکی به آتش عشق گرفته باشد! کسی کمکش کند! مگر میشود خاطره ی پرواز را از خاطر پرنده پاک کرد؟ داشتم میگفتم: توهم آن شب بودی، تو بودی تا وقتی که خواستی بروی و چقدر رفتن طعم علف های هرز را دارد. یک چیزی که نبودنش بهتر از بودنش است! و چقدر دلم میخواهد که نروی! اصلا مثل بچگیها " اگر بروی من هم میروم به خدا، به جان تو، به جان..." و چقدر دلم برای بچگی هایمان تنگ است، برای حیاط خانه ی مادر بزرگ، برای اسکناس های تا نخورده عمو روز اول عید! چقدر دلم برای عیدها و یلداهای بعد تنگ شده است! و چقدر دلم برای بچه های حالا میسوزد و برای بچگی های خودمان! چقدر دلم برای بچه هایی که آن طرف حیاط مادرجان چادر میزدند و همه ی پتوها و ملافه ها را خاکی میکردند میسوزد! یادت هست چند نفر از خاطرات کودکی خط خورده اند؟ یادت هست! دمت گرم عجب تلنگری زدی به بی خیالی غفلت بارم! باورت میشود؟ اینها را گفتم که بدانی اگر خواستی بروی شاید من هم با تو آمدم، منظورم فراموش کردن است، فراموش کردن! گریختن است از تمام خاطره های نم خورده! حق با توست رفتن برای فراموش کردن خوب است به شرط آنکه یکی مثل من دستت را نگرفته باشد برای ماندن! بگو که می مانی! بگو که دستهایم را رها نمیکنی! پ.ن. فینگیلی من داره میره یکی جلوشو بگیره! باز امشب واژه هام بی تاب شدن، باز امشب جمله هام تب کردن! قول داده بودم دیگه اینجوری ننویسم! قول داده بودم با واژه ها مهربون تربشم! قول داده بودم آروم بگیرم! ولی دستامو می برم بالا و اعتراف میکنم که نمی تونم! هرچند اینجا، اون دورها امیدی انگار هنوز سوسو میزنه و چقدر بیهوده! وقتی تو... بعضی حرف ها رو جرات نمیکنم بنویسم بزار سه نقطه بزارم و جمله ام مثل بودن تو مبهم و پیچ در پیچ بمونه! تویی که گاهی حتی خیال داشتنت رو هم از من میگیری! نمی دونم ریشه ی کدوم گناه سرزمین رویام رو آلوده کرده که تو حتی به خوابم هم نمی یای! چرا هوا انقدر سنگینه؟ چرا نفس هام انقدر سخت بالا و پایین میشن؟ اگه امشب رو به صبح برسونم فکری به حال همه ی درای شکسته میکنم! فکری به حال همه ی امیدای ناامید شده میکنم! نمی دونم چرا میگی ننویسم؟ چرا میگی آروم باشم؟ باور میکنی که جرات نمیکنم بنویسم! باور میکنی که جرات نمیکنم گریه کنم و این بغض که از بین جمله های اسیرم مثل نیلوفر بالا میره، آخر یه جایی میشکنه. نمی تونم قول بدم که اون موقع باز همین قدر عاشقت بمونم! نمیتونم قول بدم... نمی تونم قول بدم... و این چند سطر آخر رو هزار بار نوشتم و پاک کردم! هزار بار به تو فکر کردم و تو رو از یاد بردم، مثل دایره های نامحدود روی آب! هزار بار سه نقطه گذاشتم و بعد با پشت دست گونه مو پاک کردم، نکنه خیال کنی عاشق شدم! هزار بارنفس عمیق کشیدم تا قفسه ی سینه ام تیر نکشه! و به هزار و یک چیز خوب فکر کردم! ولی برای من ازاین هوای شرجیه سنگین راه فراری نبود! باورکن! چند روزه که حرفهام رو مینویسم و پاره میکنم، هربار جمله هام بچه گانه تر از اونه که بشه باهاشون شما رو مخاطب قرار داد. آخه من چی میتونم بگم وقتی حرفهام رو نشنیده باور نمیکنی؟ وقتی درها رو به روم می بندی؟ وقتی همه ی گلای کنار جاده رو می چینی آخه من پا توی کدوم راه بزارم نازنین من؟ نمی دونم چرا نمی تونم باهات حرف بزنم، منی که قبل ها حرف هام با تو تمومی نداشت چند روزه جمله هام همه نیمه تموم می مونن، جمله هایی که مخاطب همیشگیشون توئی! یقین دارم که اشتباه نکردم هرچند این روزها عجیب ته دلم از داشتنت خالی شده! راستش اینبار تو با اون چیزی که من توی ذهنم ساخته بودم فاصله گرفتی، فاصله ای به اندازه ی یه قطره اشک که توی چشم من چرخید ولی گونه ام رو خیس نکرد. فاصله ای به اندازه ی یه جمله که من زیر لب گفتم و تو نشنیدی. شاید هم شنیدی و جواب ندادی! چون گریه مو ندیدی، چون طنین اسمتو توی قلبم نشنیدی خیال کردی کم دوستت دارم! خیال کردی کم دیوونه ات ام! آره نازنین من از اون شب دیگه اشکم بند نمی یاد. دیگه پلکامو رو هم نمی یاد تا سرمو بزارم به دامن تو. بزار بلند بگم تا همه بشنون دلم ازت شکسته! باورم شده که تو هیچ وقت مال من نبودی! میگن امیدم بعد خدا به اومدن تو باشه، میگن تو برمیگردی، ولی من مطمئن نیستم که بتونم منتظرت بمونم. مشتم رو ببین، قلب من فقط اینقدره! مطمئن نیستم که بتونم منتظرت بمونم! من فدای همه ی نخواستن هات، من فدای پس زدنات، بگو برم سراغ کدوم جمله که به دروازه های فلب نازنینت بخوره نازنین من؟ 

![]()


| Design By : Night Skin |


