اگر خورشید تو باشی همه ی گلها آفتابگردانند
ز سرزمین عطرها و نورها نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاجها، ز ابرها، بلورها مرا ببر امید دلنواز من ببر به شهر شعرها و شورها به راه پر ستاره می کشانی ام فراتر از ستاره می نشانی ام نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم چه دور بود پیش از این زمین ما به این کبود غرفه های آسمان کنون به گوش من دوباره میرسد صدای تو صدای بال برفی فرشتگان نگاه کن که من کجا رسیده ام به کهکشان، به بی کران، به جاودان
روزها و ماه ها و سال ها پرم از اضطراب تقویم های سرگردان من را به بطن مادر بی تابم، من را به گریه های روز و شب اش بازگردانید من را به موطن تاریکم من را به پنجره های همیشه مسدود پیش از زادن من را به عمق غفلت یک عشق فرود آرید. راستی چقدر بوی عید می آید! من را به بی فردایی سالهای بعد ببرید، من را به لحظه ی پیش از تولدم ببرید. امشب ستاره ها همه می میرند، امشب امیدها همه می گریند، من را به اوج گریه ی باران در مرگ هر ستاره بازگردانید من را به بی قراری آسمان بزرگ در مرگ هر ستاره بازگردانید. من را ببرید، من را که پس از مرگ آخرین بازمانده های نور دیگر تمام ستاره هایم رو به مرگ رفته اند من را ببرید من را ببرید. من از تولد یک کودک بی مادر من از شروع شعرهای یک شاعر سرگردان من از دیار دوردست های عجیب آمده ام من آمده ام ولی گیر افتاده ام من در لجن های دیروز و امروز و فردا گیرکرده ام من از قطاری که مرا آورد جا ماندم جا مانده ام کنار راه جا مانده ام کنار یک مزرعه ی خشک نمیدانم این همه مترسک دیگر برای چیست؟ کلاغهای زشت رو به مرگ هم از اینجا کوچ کرده اند چه برسد به گنجشک های شاعر و معصوم، چه برسد به شاعران عاشق و بی فردا. من را ببرید من را ببرید... به زور ساعت 8 بیدار شدم. پنجره رو باز کردم، مه توی کوچه پائین اومده بود مثل یه روز بهاری. چقدر این هوا رو دوست داشتم! ساعت 9 کلاس داشتم. طبق معمول انقدر وقت تلف کردم که ساعت 9:20 رسیدم دانشکده ولی خب دکی مثل همیشه منتظر مونده بود. سرکلاس انقدر کتابو ورق زدم و با موبایل ور رفتم که آخرش استاد گفت: انگار خسته شدید؟ منم سریع خودکارو گذاشتم رو میز و ختم کلاس رو اعلام کردم ساعت 11:20 بود. کم کم بچه ها متفرق شدن و ما رفتیم کمی قدم بزنیم. مدتها بود دلم تنگ شده بود واسه راه رفتن روی جدول ها، واسه چیپس خوردن، واسه غذا دادن به پیشی ها! انقدر رفتیم تا آخرش یه نیمکت پیدا کردیم و من جزوه ی الی رو گذاشتم زیرم و نشستم روش، اخه مال خودم حیف بود! خب همه میدونن که من یه نسبت دوری با پترس پسر فداکار دارم! نفهمیدم کی شد عصر و من یخ کرده بودم. هوا همچنان مه آلود و شرجی بود و من داشتم به این فکر میکردم چیزهایی هست که من هیچ وقت نخواهم تونست فراموششون کنم... پ.ن. ۱. این هم از مقاله ی 50 کلمه ای و فروم پیشرفت تحصیلی پ.ن. ۲. ولنتاین مبارک بـــــهانه ام، به انتــــهای بـــهانه آمده ام بهانه ام، به آخرخط های عاشقانه آمده ام و چند نقـــطه نــــثار آخرین ســـــطرم به نقطه و سرخط های کودکانه آمده ام بهانه ام، به اوج رسیدم به اوج! می بینی به زادگـــاه خیس یک تـــــرانه آمده ام نسیم روح تو در من دمیده شاید این سان به حس سبز آفرینش یک جوانـــه آمده ام بهانه ام، تو هم شنیده ای بهار گفته می آید؟ و من به آخر گریــه های شـــــبانه آمده ام
یه کم کار داشتم ولی الی قول گرفت که برگردم دانشکده. طرفای نهار برگشتم. الی و ترلان و ستاره داشتن اون ورا می پلکیدن که منم ملحق شدم بهشون، سولماز هم اومد و رفتیم علوم اجتماعی. المیرا یه حساب سرانگشتی بهمون داد از تعداد ساندویچ هایی که یکی توی عمرش میخوره و عواقب خطرناکش و ما تبریک گفتیم به امید به زندگی بالایی که داره و باز ساندویچ خوردیم!! امروز انگار تاثیر این هوای بهاری بود که انقدر سرحال بودم و شیطونیم گل کرده بود! توی این فاصله چندتایی هم بهمون ملحق شدن و بامزه ترین بحث باز شیرین بود که شاگردش نگار براش کادوی ولنتاین گرفته بود و بهنوش که هی میگفت: یه عمر ما رو الکی از بی اف ترسوندن ببین چه چیزایی واسه آدم میگیره!! چند ساعتی اونجا بودیم و باز انقدرخندیدم که صدام گرفت. برگشتیم دانشکده که چندنفری باز به جمع اضافه شدن و میتینگ اصلی با حضور هنرمندان تقلید صدا و تصویر شروع شد و آخرین تیکهای کلیه ی کادر گروه رو مرور کردن ولی من بیشتر از همه به روناک خندیدم و به دکتر شاهین سوسول!
و چیزی که هی توی ذهنم مرور میشد روزی بود که توی بوفه داشتیم فال میگرفتیم، ترم اول بودیم و چقدر از دعوای دختر ترم بالائیه حساب برده بودیم! اون موقع به نظرم خیلی عاقل می یومد ولی بعدها فهمیدم که چقدر آدم بی مغزیه!![]()
![]()



| Design By : Night Skin |


