اگر خورشید تو باشی همه ی گلها آفتابگردانند
و کسی گفت بهار است و من با شبنم روی یک برگ گل یاس نوشتم : ای کاش این بهاری که همه می گویند بی خبر می آمد شاید آن وقت ز شوقش همه گل می دادیم. راهی نمانده است دیگر! می دانی، پاهایم سست شده! دیگر نمی توانم! حتی برای برگشتن! تو خواستی اینطور شود، نه؟ تو مرا تا اینجا کشاندی، نه؟ گاهی فکر میکنم پدر آسمانی من، مرا به دنیای زیبایش آورد تا تو را به من بدهد! آه... برای آفرینش من هدفی جز تو نمی توان تصور کرد!! چقدر آرامش اینجا را دوست دارم، پنجره ی رو به کاج های رنگ پریده از غبار زمستان و چقدر دارد تنم می لرزد وقتی به تو فکر میکنم و نمی خواهم گریه کنم، آخر اینجا پر از آدم های عاقل است با کتابهای رنگارنگ! من را به شعور پیشینیانم چه کار!! داشتم می گفتم... انگار دیگر هیچ جای دنیا برای از تو گفتن امن نیست، نه اتاق سرد من و نه این گوشه ی دوری که به هوای تو پناه آورده ام به خلوتش، نه. باورت می شود؟ واژه ها را هم از سرزمین جوهری دست هایم کوچ داده ای! حتی نمی شود برایت نوشت... راستی چقدر دلت از سنگ می شود گاهی. دیگر بریده ام، دلم برای عکس خودم در آینه می سوزد، کاش باور می کردم که راه خوبی برای داشتنت پیش رو نگرفته ام، کاش باور می کردم که آمدنت یا نیامدنت را نمی توانم عوض کنم... همه ی اینها درست بود اگر می دانستم. انگار اینجا جای خوبی برای نوشتن این حرف ها نیست! آخر گاه و بی گاه چشم هایم خیس می شود و آدم هایی که صورتکهایشان حسابی شاد است، عجیب نگاهم می کنند! پ. ن. چه فرقی می کنه نوشتن و یا مثل امروز هزار بار نوشتن و قلم زدن وقتی دیگه نه راهی برای پیش رفتن هست و نه راهی برای برگشتن. چه فرقی می کنه نوشتن و یا پاک کردن هر چیزی که از تو توی ذهن من مونده، وقتی سالها به اجبار کنار هم فقط نفس کشیدیم، تلاش من برای داشتن تو و تلاش تو برای فرار کردن! کاش می دونستم چطور می شه یک انسان با تپش های قلب خودش غریبه بشه؟ چطور می شه که من از تو سیر بشم؟... کاش می گفتی که چرا با من اینطور می کنی... عزیز خیال نمی کردم هنوز یادت مونده باشم، عزیز خیال نمی کردم حرف هام رو بشنوی، عزیز خیال نمی کردم... راستش اون وقت که رفتی فکر کردم بریدی و رفتی، فکر کردم خیلی خسته و دلتنگ بودی که بی خبر رفتی، نخواستی حتی باهات خداحافظی کنم، نخواستی! و من موندم و فقط یک اسم از تو، و من موندم و حرف هایی که نشد بهت بگم عزیز... عزیز... و تو رفتی... و من توی خواب ها هم برگشتنت رو باور نکردم همون طور که رفتنت باورم نشد! انگار کن که همیشه منتظرت باشم... و امشب خواستی بدونم که حق همیشه با من نیست، و امشب تو اومدی وقتی کسی فکرش رو هم نمی کرد! راستی چقدر یک اتفاق باشکوه می شه وقتی منتظرش نباشی! و همین چند جمله ی نا تمامت چقدر آرومم کرد! باورت میشه که تا خود صبح گریه کردم؟ چه سوال بی خودی کردم! خودت که بودی، خودت که دیدی! دیگه تنهام نذار عزیز... فردا برای آمدن دیر است باور کن روی غزل ها زخم تقدیر است باورکن تنهائی ام را با تو قسمت میکنم اما این بی تو بودن سخت دلگیر است باور کن وقتی بیایی بوسه بر دست تو خواهم زد این داستان خون و شمشیر است باورکن من دردهای بی تو بودن را نخواهم گفت روی دل من جای تصویر است باور کن می خواستم یاد تو رو ویران کنم اما شب با نگاه صبح درگیر است باور کن دیگر نگو مردانه ای با عشق، با احساس چشم و دلم از واژه ها سیر است باور کن در خواب سبز خاطراتم یاس می روید این انتهای حسن تعبیر است باور کن امروز دستم را به باغ اطلسی بسپار فردا برای آمدن دیر است باور کن... پ.ن.1. این غزل رو با دست خط خود سارا لای دفتر خاطراتم دارم. دوشنبه 19 اسفند81- تبریز پ.ن.2. همین. روی اولین تخته سنگ خواهم نشست، پشت سرم را خوب خواهم دید، راهی که آمده ام تنها، به روشنایی چشم های تو. نفسی تازه خواهم کرد از این سوال های همیشه بی پاسخ، از این علفهای بیهوده ی پندار... چقدر از این بالا خوب میشود تو را دید! خیال کن دو قله را گونه هایشان به هم چسبیده! یعنی اینجا آخر دنیاست؟ شنیده ام در طلوعی که میگویند حسابی زیبا بوده تنها به راه افتاده ای، تنها، مثل همیشه... راستی چرا همیشه عادت داری به تک بودن؟ تک و تنها می آیی، تک و تنها می مانی! درست شنیدی، تک و تنها می مانی! مگر غیر از تو روح کسی در کالبد من اینطور می توانست رسوخ کند؟ مگر غیر از تو... ببخش اگر وقت و بی وقت جمله هایم بی تاب می شوند، انگشتانم می گدازند، قلم را زمین میگذارم و به احترام تو چند لحظه سکوت میکنم و آن وقت بیشتر باورم می شود تک بودن تو! از این آبادی ها و آبادانی ها که بگذرم نمی دانم چند هزار چیز دیگر را باید مشق بکنم تا بتوانم اسم تو را نه از روی دست کسی، که با حروف واژگون روح لرزانم بنویسم! آخر حروف الفبای شما همیشه محدود است! مگر نه؟ می شود با آن حس گونه هایم را نوشت وقتی دست تو اشک هایم را پاک میکند؟ می شود از اشتیاق شمعدانی های لب حوض چیزی نوشت وقتی زیر شرشر باران خیس می شوند؟ اگرنه پس چرا مرا از هفت سالگی گرفتار چیزهای ساختگی میکنند؟ چرا پنجره ها همه بسته اند؟ شاید کسی نفسش تنگ شده باشد! باید به راه افتاد تو هم روزی از این راه عبور کرده ای، به شن هایی که روزی زیر پای تو لغزیده اند حسودی ام می شود، به آبهایی که تو از آن نوشیده ای، به آسمانی که تو رو به آن دعا کرده ای! باورت نمیشود؟ نه؟ چقدر نشستم به خیال عبور تو، غروب شد... قبل از تاریکی باید به آبادی رسید... پ.ن. و به قول تو بعضی واژه ها مثل "درد" کشیدنی هستند نه نوشتنی. از کجا میشه شروع کرد نوشته ای رو که نمیدونی گلایه است یا یه نامه ی عاشقانه توی یه شب بارونی عجیب. راستش امشب وقتی به رسم هر شب به خاطره ی چشمهای معصوم تو شب بخیر گفتم یه سوال توی ذهنم مثل نیلوفر بالا رفت: اینکه اگه نگفته بودی که برمی گردی، باز همین قدر دوستت داشتم؟ باز شبای بارونی به هوای تو پشت پنجره مینشستم ؟ باز با عبور هر رهگذر صدای قلبم تندتر میشد به هوای اومدن تو؟ نمیدونم... ولی یک چیز رو خوب میدونم، اینکه دوست داشتن تو یک عشق چارده سالگی نبود، تو مثل جریان خونم تمام وجودم رو تسخیر کردی و نفس هام از حضور سبز تو خیس شدن. کسی چه میدونه انتظار یعنی چی؟ کسی چه میدونه که من وقتی پرم از اضطراب رسیدن تو چطور میتونم آروم بگیرم؟ کسی چه میدونه... یادت هست که با اومدن بهار فصل زندگی من و تو شروع میشد؟ یادته شکوفه های سیب با تو چه میکردن و یاسهای بنفش با دل سرگشته ی من؟ هنوز هم همونم، هنوز هم وقتی بارون می یاد دلمو می بازم، هنوز هم وقتی بارون می یاد یاد تو می افتم، خیابونهای خیس، چراغای روشن و خاموش و مه نفس های تو وقتی همه ی ترس هام رو به آخر می بردی. میدونی بعد از رفتن تو چقدر ترسو شدم؟بعد از تو من موندم و خط ها و رنگ ها! تو من رو دست کی سپردی و رفتی؟ هیچ فکر کردی وقتی برگردی شاید من همون دخترکی نباشم که چشمهاش از عشق می درخشید و دستهاش همه چیز رو قربونی تو میکرد؟ هیچ فکر کردی که شاید این دخترک نحیف تحمل بار این دوری رو نداشته باشه و جا بزنه؟ تو نباید این طور سخت امتحانش میکردی، اینطور نیست؟ نمیدونم با بهاری که میرسه چیکار میکنم! دستای خسته ام، چشای بیتابم مطمئن نیستم که تا اومدن تو منو یاری بکنن! کاش نمیگفتی که برمیگردی، کاش منتظرم نمی ذاشتی ولی چه کار میشه کرد وقتی من هنوز هم جمله های مه گرفته ی تو رو با همه ی روزای آفتابی دنیا عوض نمیکنم، وقتی هنوز هم وقتی بارون می باد یاد چشای تو می افتم، وقتی هنوز هم شرجی عطر یاسهای بنفش دلم رو زیر و رو میکنه، وقتی هنوز هم خیال تو چشام رو خیس میکنه و اسمت دلم رو می لرزونه! چه کار میشه کرد... یا فکری برای بهار بکن یا فکری برای من، یا فکری برای بارون بکن یا فکری برای چشای خیس من، یا فکری برای من بکن یا فکری برای خودت، خود سبز و خواستنی ات، خودت، که میدونی من بدون تو قول نمی دم... من بدون تو قول هیچ چیز رو نمی دم. 




| Design By : Night Skin |


