تبليغاتX
گل آفتابگردون


گل آفتابگردون

اگر خورشید تو باشی همه ی گلها آفتابگردانند

 

 

1. دیشب قرار شد دوستم شادی چند سطری برا وبم  بنویسه. خودش ترجیح داد نوشته اش یه برگ از دفتر خاطرات چند شب پیشش باشه:

 

چقدر زود میگذرن این روزها با تو یا بدون تو. حالا دیگه روزها میگذره از کابوس اون غروبی که کنارم نشستی و بی مقدمه از عشق تازه ات برام گفتی. یادته من فقط خندیدم حتما خیال کردی حرفات برام بی اهمیت بودن، برای کسی که هر شب با صدای تو می خوابید؟ امکان داشت؟ من فقط گوش کردم، انقدر راحت حرف می زدی که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، انگار که هیچ چیز بین من و تو نبوده! درست توی روزهایی که همه حسرت عشق من و تو رو می خوردن، حسرت یکی بودنمون، حسرت شاعر بودنمون! کاش میدونستم چی شد که یک شب، یک روز تو رو زیر و رو کرد، انقدر آروم گذشتی که من حتی متوجه عبورت نشدم، نخواستی به رسم همه ی جدایی ها ازت جدا بشم، کاری کردی که بگم لیاقتت همونه!! کاش میدونستم اونی که انقدر گوشه ی دلت جا کرده، اونی که اینطور منو برات تکراری کرده اندازه ی من دوستت داره؟ البته فرقی نمیکنه، تو رزهای قرمزت رو برای روز تولدش، عروسکهای رنگارنگت رو برای روز عشاق، تو حرفهای قشنگت رو برای اون هم تکرار میکنی و از کجا معلوم یکی از همین روزها مثل من اسیر تکرار نمیشه؟ تو هیچ وقت معنی عشق رو نفهمیدی! خیال میکنی عاشقی، نه؟ اگه فقط یکی از جمله های عاشقانه ات حقیقت داشت  توی یک روز با من این کارو نمیکردی! حتما این هم قسمتی از مردانگیه! تو فقط عاشق بودنو از روی دست دیگران مشق میکنی مثل یه بچه مدرسه ای تنبل! باور کن!

و من بعد گذشت این هفته ها، گاهی برای تو گریه میکنم و شاید هم برا خودم، شب و روز هم فرقی نداره! اینم جزو اعترافاتم بود! حیف تو هیچ وقت نفهمیدی لباس پوشیدنت یا مدل موت برام مهم نیست، تو هیچ وقت نفهمیدی! من عاشق دروغ های تو شدم، حیف!

 

2.  چند نقطه چین به علامت چند سوال کم رنگ که وقتی می آیی می روند و هر وقت می روی دوباره برمی گردند و یک دقیقه سکوت به احترام تمام لحظه هایی که رفتند تا بمانند.

 

                         

            

                 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:52 توسط آفتابگردون | |

 

دارایی مشترکمان همان بود

یک گلدان کوچک

که خواستی پشت پنجره ی اتاق من باشد

                                      و ریشه بدواند در خاک

                                                                   در ضمیر..

آن وقت اتاق کوچکم برای گلدان تو تنگ شد

گفتی:

" بی تو من این گلدان را آب نخواهم داد! "

                                                 و من گذشتم.

 

                  

 

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:17 توسط آفتابگردون | |

 

بهارهای اینجا بدون تو

طعم غروبهای دلگیر تابستان را می دهد

و تابستان دیگر

پر از خداحافظی و بوسه های بدرود نیست.  

بدون تو انگارجای آسمان و زمین عوض شده است

و هیچ چیز جای خودش نیست

مثل من

که دیگر آنچه سپرده بودی مواظبش باشم نیستم!

انقدر برای خودم بی تو شعر گفته ام

که تمام برگه هایم سیاه شده اند

و دست هایم جوهری

واژه هایم تمام شده اند

در انتظار زایش واژه های تازه ام

برای گفتن از انچه بی تو بر سرم امد.

امروز بی تو به اینجا آمده ام، این گوشه ی دنج دور از دست

مثل همان روزها

ولی دیگر هیچ چیز جای اولش نیست

اسمان چسبیده به طاق سپیدارها

و نفس از حرارت و شرجی چفت شده است..

طنین گنگ گام های مضطرب ات می اید

وقتی که دور می شدی

و نام کوچک تنهایم را

بر سنگفرش خیس جا میگذاشتی.

صدای تو هنوز در گوشم است

از دور

همراه باد از لابلای درختها

و دست هایت از لابلای برگها

و بوسه هایت از لابلای آبها

راستی

عمر یک عشق را چگونه می شود سنجید؟

با ساعت و روز و ماه و سال می شود مگر؟؟

 

           

                

 

 

پ.ن.1. میدونم چند وقتیه خیلی خسته کننده مینویسم ولی چاره ای نیست چون خودمم خیلی خسته ام.

پ.ن.2. اگه دوست داشتی این چرت و پرت ها رو اصلا نخون.

پ.ن.3. همین.

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:12 توسط آفتابگردون | |

 

باز امشب ای ستاره ی تابان نیامدی

 باز ای سپیده ی شب هجران نیامدی

                  

شمعم شکفته بود که خندد به روی تو

 افسوس ای شکوفه ی خندان نیامدی

 

زندانی تو بودم و مهتاب من ، چرا

 باز امشب از دریچه ی زندان نیامدی ؟

 

با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز

چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی

 

دیوان حافظی تو و دیوانه ی تو من

 امّا پری به دیدن دیوان نیامدی

 

گیتی متاع چون منش آید گران به دست

 امّا تو هم به دست من ارزان نیامدی


صبرم ندیده ای که چه زورق شکسته ایست

  ای تخته ام سپرده به طوفان نیامدی

 

در طبع شهریار خزان شد بهار عشق

 زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی

 

                                                        

۱. از دیروز صبح این غزل شهریار توی ذهنم میچرخید ولی یک مصرعش رو کم می آوردم: امّا تو هم به دست من ارزان نیامدی... بالاخره پیداش کردم و اینجا نوشتمش که یادم بمونه.

                           

۲.دیشب پشت چراغ قرمز یکی خوشگلا بایدبرقصن رو گذاشته بود، یاد لپ لپ های پارک جنگلی افتادم!

                                                          

                                                    

            

 

 

                                            

نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 9:51 توسط آفتابگردون | |

 

 

1. نمی دونم چرا چند روزه فقط به "عبور" فکر میکنم و شاید تنها دلیلم تو باشی که هر شب می یای به خوابم.

 

2. بارون نم نم می باره. من تنها روی نیمکت کنار دختری می شینم. دختر با صدای نسبتا بلند شعری رو تکرار می کنه و مدام با پشت دست اشکاشو پاک می کنه.

 

3. پشت کامپیوتر نشستم و به همه چیز فکر می کنم جز مقاله ای که استاد گفته دنبالش بگردم. لیندا می یاد و کارت عروسی بهنوش رو برام می یاره، طرلان می یاد و چند تا آهنگ جدید رو برام بلوتوث می کنه، سعید می یاد که داره می ره سربازی و می گه نگران هیچ چیز نیست جز موهاش که باید کوتاه بشن، سمیه ایمیل هاش نمی رن و از زمین و آسمون کمک می خواد، ساناز کارت کتابخونه ام رو آورده و گله می کنه که چرا جمعه باهاش نرفتیم همایش، الی میخواد بریم استخر ولی من امروز اصلا حسش رو ندارم، گلناز از آرامش بعد از دفاع پایان نامه اش حرف میزنه ولی من حرف هاش رو قبول ندارم! همیشه دلیلی برای نگرانی هست!

 

4. توی  همه ی این اومدن ها و رفتن ها چیز مشترکی هست!

 

5. بارون نم نم می باره، باید خط های منحنی ذهن رو زیر بارون ببرم. راه می افتم دست توی دست فکرهایی که عبور می کنن، تنها.  تا به خونه برسم، بارون هم بند اومده...

 

                       

 

6. و اما حالا؛  قرار بود مشاعره ی دوست عزیزم "باران" رو ادامه بدم با 

   " امید" از فروغ:

 

 

 

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاجها، ز ابرها، بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها..

 

کنون که آمدیم تا به اوج ها

مرا بشوی در شراب موج ها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن...

 

                       

 

  كاش باراني ببارد:   http://parniyan1980.blogfa.com/                   

 

نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:39 توسط آفتابگردون | |


Design By : Night Skin