تبليغاتX
گل آفتابگردون


گل آفتابگردون

اگر خورشید تو باشی همه ی گلها آفتابگردانند

 

 

1. با يه شكلات شروع شد. من يه شكلات گذاشتم تو دستش، اونم يه شكلات گذاشت تو دست من. من بچه بودم، اونم بچه بود. سرمو بالا كردم، سرشو بالا كرد. ديد كه منو مي­شناسه. خنديدم. گفت دوستيم؟ گفتم دوست دوست. گفت تا كجا؟ گفتم دوستي كه تا نداره! گفت تا مرگ؟ خنديدم و گفتم من كه گفتم تا نداره. گفت باشه تا پس از مرگ؟ گفتم نه.. نه.. نه گفتم تا نداره! گفت قبول، تا اونجايي كه همه دوباره زنده مي­شن، زندگي پس از مرگ؟ بازم با هم دوستيم تا بهشت، تا جهنم، تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم؟ خنديدم و گفتم تو براش تا هر جا كه دلت مي­خواد يه تا بذار. اصلا يه تا بكش از سر اين دنيا تا اون دنيا؛ اما من براش اصلا تا نمي­ذارم. نگام كرد، نگاش كردم، باور نمي­كرد. مي­دونستم اون مي­خواد حتما دوستي ما تا داشته باشه! دوستي بدون تا رو نمي­فهميد!

 

2. گفت بيا برا دوستيمون يه نشونه بذاريم. گفتم باشه تو بذار. گفت شكلات! هربار كه همديگه رو مي­بينيم يه شكلات مال تو، يكي مال من، باشه؟ گفتم باشه. هر بار يه شكلات مي­ذاشتم تو دستش، اونم يه شكلات تو دست من مي­ذاشت. من تندي شكلاتمو باز مي­كردم، مي­ذاشتم تو دهنم. مي­گفت شكمو، تو دوست شكموي مني! شكلاتش رو مي­ذاشت تو يه صندوقچه كوچولوي قشنگ. مي­گفتم بخورش. مي­گفت تموم مي­شه، مي­خوام نگه شون دارم تا موقعي كه دوست هستيم. من شكلاتامو مي­ذاشتم تو دهنم و مي­گفتم نه.. نه.. نه.. دوستي تا نداره!

 

3. يك سال، دو سال، سه سال، چهار سال، هفت سال، 10 سال، 20سال. اون بزرگ شده، منم بزرگ شدم. من همه شكلاتامو خوردم. اون همه شكلاتاشو نگه داشته. اون امشب اومده خداحافظي كنه، مي­خواد بره، مي­گه زود برمي­گردم... من كه مي­دونم مي­ره و برنمي­گرده، يادش رفت شكلات به من بده. من كه يادم نرفته. يه شكلات گذاشتم كف دستش گفتم اين برا خوردنه. يه شكلاتم گذاشتم كف اون دستش، اينم آخرين شكلات براي صندوق كوچيكت. يادش رفته بود كه صندوقي برا شكلاتاش داشت. هر دو تا رو خورد. خنديدم. مي­دونستم دوستي من تا نداره! مي­دونستم دوستي اون تا داره! مثل هميشه! خوب شد همه شكلاتامو خوردم، اما اون هيچ كدومشو نخورده. حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار مي­كنه؟

 

                         

 

 

پ. ن. ياد ظرف شكلات خودم افتادم. فراموشش كرده بودم. از تو كمد بيرون آوردمش، كمي گردوخاك گرفته بود. شكلاتاشو خالي كردم روي ميز. رنگ به رنگ. نگاه كردم، انگار كه يه دفتر خاطرات باشه! ردپاي خيلي­ها بينشون بود. با خودم گفتم خوردن شكلاتها عاقلانه است؟ نه، بعضي­هاشون قابل خوردن نبودن چون مال۶-۵ سال پيش بودن. گفتم مي­شه دورشون ريخت؟ اونم نمي­شد، كسايي بودن كه ازشون همين يه شكلات مونده بود پيش من... شكلاتارو جمع كردم توي ظرفشون، آبنبات امروزم بهشون اضافه كردم!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 12:55 توسط آفتابگردون | |

 

 

 

Sevgilim

Hər sabah üzüllə başlar

Hər gecə müzlümsün üşüyörüm

Nə zaman bitər bü hasrat

Nə zaman bitər bü özləm ən artik

 

Şüvən sön mektübün alindәn

Göz yaşlarin davar üzərindәn

Yazarkən aģlamişsin sevgilim

Dayanmaz bina ürəyim

Aklimda sön vəda günü

Dürüşün bana bakişlarin

Gözlərindən düdaklarindan

Üperim seni üperim

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 23:48 توسط آفتابگردون |

 

 

نخواه اشک هایم را پاک کنی دلم مدتهاست که از تو شکسته است، خیال نکن می شود این زخم کهنه را اینگونه التیام داد. خیال نکن هزار کوچه ی پر از اضطراب را می شود این گونه تا ته رفت! نه ای همه ی بود و نبود نمی شود!

امان از این جمله های نا تمام که هیچ جوری نمی شود تمامشان کرد، مگر این قصه خودش تمام شود... می بینی، نمی گویم: " مگر اینکه تو بخواهی کاری بکنی!". کارم از این حرفها گذشته، نه تو و نه هیچ کس دیگر نمی شود این سرگشتگی را به آخر ببرد حالا بگذریم از تو که به بهانه ی نزدیکی ات، هزار بار از من دوری... ای همه ی بود و نبود! مگر من جز تو ستاره ی دیگری هم در آسمانم داشتم؟؟ التماس میکنم آسمانم را رنگ نکن، سیاه است، از همان روزها که خودت می دانی، از همان حرف ها که خودت می دانی!

 

                           

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 18:36 توسط آفتابگردون | |


Design By : Night Skin