تبليغاتX
گل آفتابگردون


گل آفتابگردون

اگر خورشید تو باشی همه ی گلها آفتابگردانند

 

 

چقدر از تو نوشتن سخت شده است، قبل ترها کافی بود فقط نگاهم می کردی آن وقت تا صبح برایت غزل می گفتم... ولی حالا... آن چراغ دور که سوسو می زد گاهی، انگار خاموش شده است. تاریک است! شاید چشم هایم کم سو شده اند، بدون آفتاب، بدون تو! جمله هایم را می بینی، آنطوری نیست که بشود با آن تو را مخاطب قرار داد! نمی دانم! حرف هایم اسیر شده اند بس که دست های شاعرت گونه های ملتهبم را لمس نکرده اند! دلیل من! امشب برایت از چهار قرن خون سفید خواهم گفت به قول چهار دختر معصوم... دلم هوای خودت را کرده؛ پله های شکسته ی زیر سایه های آخر خرداد و دستهای تو و تکرار اسم من؛ من را نمی بری پیش خودت...

دیگر نمی شود نوشت، اگر بودی حتما از این دانه های درخشان برایم گردنبند می بافتی و خوابهایم را برایم تعبیر می­کردی؛ حتما صداقت سنگین حرفهایت دروغ هایم را ذوب می­کرد؛ کاری می­کردی که پر باشم  از تنفس تو! این روزها هیچ چیز به اندازه ی نبودنت من را عذاب نمی­دهد! هیچ چیز! باور کن! دلیل من!

                           

                     

پ.ن.1. ... روزها، هفته ها و ماه ها گذشت از هنرمندی تو، مهربون من و امروز میون بهت همه با چند تا جمله ی ناتموم از تو گفتم و دیدم که چشم ها پر شد و خنده ها بند اومد و این فقط جادوی چشم های معصوم تو بود... همیشگیه من...

پ.ن.2. چه طور میشه برای تو نوشت وقتی عکسی از تو توی قاب چشم های من باقی نمونده، وقتی هر چیزی که از تو توی ذهن من بود زیر غباری از بی خبری دفن شد، وقتی من فراموش کردم که روزی همه کسم بودی، وقتی جای تو رو دادم به کسای دیگه، آدمایی که نبودن... خدا کنه که تو از گناهم بگذری، گناه زیر پا گذاشتن نفس های گرم تو... خدا کنه...

پ.ن.3. قدم هام رو کند می کنم تا کمی عقب بمونم، حالا دیگه تنها شدم کنار این سایه های عجیب، ساقه های تبدار بید مجنون.. چطور میشه که اینطور آروم به پارتیشن لیلییوم ها تکیه داده، حتی نگاهشون هم نمی کنه! خدای من! چند تا از ساقه هاشو جدا می کنم، می تونه همیشه منو به یاد تو بندازه و شاید خودم...

پ.ن.4. حالا دیگه بچه ها اینجا رو گذاشتن رو سرشون و صدای کف و سوتشون بلند شده و این دختر تپله همچنان اصرار داره  با همه ی آهنگا برقصه و زهره که مدام تکرار می کنه: خوش به حالشون چقدر شادن! نمی دونم! نمی شه گفت!

از جام بلند می شم، به دختری که تقریبا نیم ساعتی بود می خوند می گم: خوش گذشت. یه بوسه برام می فرسته و می گه: به خدا قاطی کردم... اونم دنبال من آروم از بچه ها دور می شه...

پ.ن.5. بوی مرطوب ساقه های بید توی اتاق می پیچه... مگه می شه تو رو از یاد برد...

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 11:1 توسط آفتابگردون | |


Design By : Night Skin