اگر خورشید تو باشی همه ی گلها آفتابگردانند
يك "نقطه" بگذار همن جاي اين كابوس و من را به "سر خط" برگردان، تو را به خدا قسم مي دهم...خيال مي كني مي شود براي پرنده اي كه هر شب خواب پرواز مي بيند زير سايه سبزترين درخت لانه ساخت؟ خيال مي كني مي شود پايش را بست؟ مي شود برايش انقدر از ماندن گفت كه هوس كند بماند؟ نمي شود رويا، نمي شود! امشب سه بار با صداي بلند اسمت را كنار اسم خودم گذاشتم تا ببينم كدام حرف مشترك است بين ما و ديدم كه هيچ چيز نيست! فرو ريخته است سقفي كه تو مي گفتي از عشق است و من هنوز ترديد دارم! چقدر دير شده است، نه مي شود ماند و نه مي شود رفت و ديگر جاي خالي تو را هيچ آمدني پر نمي كند... پر نمي كند رويا، پر نمي كند... حالا ديگر هر كاري مي كنم آمدنت را نمي شود باور كنم... به فرض محال كه خواستي بيايي آن وقت برايم تنها مشتي نور بياور و بريز بر لرزش بي تاب دست هايم كه از تكرار اسم تو بر كاغذ سفيد هم مي هراسند، از تكرار اسم تو بر لبهاي تب آلودم! تواز جنس كدام آسماني كه نفس هايم از خيال تو اينطور تنگ مي شود و چشم هايم از عبور خيال تو غرق اشك مي شود... تو از جنس كدام رويايي... راستي چقدر حرف دارم براي تو ..حرفهايي كه نمي شود با كسي گفت و يا يك جاي دور حتي نوشت... پ.ن. برای شادی روح فرشته ای دعا کنید که یک سال منتظر برگشتنش موندم... چقدر دلم تنگ شده بود برايت؛ ولي چه مي شود كرد كه روزمرگي هاي اين روزهاي پر از تكرار برق چشمهاي تو را مي دزدد و من مانده ام كه چطور بدون تو اين روزها را زنده ام! تو هم باورت نمي شود، مي دانم! اين روزها سقف اتاق پر شده از دعاهاي من كه بالاتر نرفته اند چه برسد كه برسند به آن ور آسمان.. عجيب است! همه چيز عجيب است! دوست داشتنت انقدر در سكوت عجيب است.. نمي شود از تو با هيچ كس حرف زد.. نمي شود نوشت! خيال مي كنم نوشتن است كه احساسم را به تو كم رنگ كرده است؛ احساس مي كنم كسي تو را از من گرفته است؛ تو را از ميان حرف هايم ربوده اند. كسي به من حسوديش شده است و آنوقت يك نيمه شب كه من در آغوش روياهايت خواب بوده ام تو را براي هميشه مال خودش كرده است.. اينطور بايد باشد! كاش مي گفتي كدام دست تو را از خواب هاي من چيده است كه ديگر به خوابم نمي آيي و نسيم چشمهايت واژه هايم را بيدار نميكند.. كاش مي وزيدي؛ خشك خشك شده ام.. هيچ كس باورش نمي شود ولي اين نبودن توست كه دارد من را ذره ذره آب مي كند مي خواهم داد بزنم: وقتي تو نيستي دیگر هيچ چيزي به كار من نمي آيد و حرف هايم آنقدر خود را به ديوارهاي نحيف ذهن مي كوبند تا از نفس مي افتند و به گفته شدن آلوده نمي شوند.. چه كرده اي با دل من، خودت مي داني؟ دلم نمي آيد بگويم آزار ولي روح من آزرده شده است.. همان چيزي كه هميشه از آن مي ترسيدم! انگار به كسي خنديده باشم و همان بلا سر خودم بيايد.. ديگر با شعر و غزل هم كاريش نمي شود كرد. حق داري حرف هايم را نفهمي چون با تب چند درجه اينها را خط خطي مي كنم، از سر خيلي چيزها كه اولش ناچاري است! کم کم دلم دارد براي كتابهايي كه مدتهاست آن گوشه افتاده اند، مي سوزد كه كاري از من برايشان ساخته نيست..كارم شده است نشستن همين جا و ... تو هم هيچ وقت حال من را نفهميدي! هوا كه سرد نيست پس چرا دست هايم مي لرزند؟ چرا يك لحظه از پيش چشمم كنار نمي روي؟ چرا اين كابوس را تمام نمي كني؟ پ.ن.۱. بعد یه سال و اندی جون کندن بالاخره کارای پایان نامه رو شروع کردم. اینم عکس آفتابگردونای کوچولوی من که تازه به دنیا اومدن. خدایا منو به خاطر جوانه دار کردن آفتابگردونایی که قراره تا آخر عمرشون خورشیدو از پشت پنجره تماشا کنن ببخش! 
هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پيوسته به جاست
خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد...
قبل تر ها اين شعر رو خيلي دوست داشتم، حس با شكوهي بهم مي داد ولي حالا با تكرارش انگار چيزي توي قلبم فرو ميره؛ از اون روز كه از لابلاي واژه هاي اين شعر، چشمم روي اسم تو لغزيد! بارها اون چند سطر رو خوندم تا مطمئن بشم كه اشتباه مي كنم! ولي نه! درست فهميده بودم! بي اختيار شماره ات رو گرفتم... بارها و بارها و بارها.. مشترك رنجور من!
عزيزم! چه فرقي مي كنه گفتن اين حرفها در حاليكه من هم فريب خنده هاي تو رو خوردم، من هم نفهميدم كه چقدر به دستهاي من احتياج داشتي، من هم تنهات گذاشتم.. چه فرقي ميكنه كه بهت بگم توي اين يك سال به چيزهايي كه تو لمسشون كرده بودي حتي دست هم نزدم، انگار كه خواسته باشم جاي دستهاي تو روشون بمونه، و توي اين يك سال، هزار بار بالاي اين پله ها ايستادم و به حرفهات گوش دادم.. من كه هيچ وقت براي تو وقت نداشتم...
چقدر دير يك سال گذشت، 365 روز منهاي روزهايي كه عكس تو از پيش چشمم كنار نرفت، عكس تو وقتي فقط 30 تا ديازپام رو بهونه رفتن كردي و جمله آخر كه مي خواي بري! چطور نفهميدم! حتما اون شب رو تا صبح گريه كرده بودي!
عزيزم! چيزي كه هست اينه كه بدون تو هيچ چيز عوض نشد، هيچ چيز! و من موندم و رقص گنگ عروسكهاي شيشه اي، يادت هست؟

| Design By : Night Skin |


