اگر خورشید تو باشی همه ی گلها آفتابگردانند
امروز چندمین روزی بود که به زور از خواب بیدار شدم انگار که خستگی دیروز هنوز رو تنم باشه. برا بیرون رفتن از خونه عجله نداشتم. مامان خونه نبود منم یه چیزایی واسه خوردن برداشتم و طرفای ۱۰ بود که اومدم بیرون تا برسم گلخونه نمیدونم ساعت چند شد. از در نرفته بودم داخل که الی دستمو گرفت و برد توی پارتیشن خودش و جسد عقربی که با آقای دکتر کشته بودن رو نشونم داد! حالمون بد شد سر صبحی! گلدونارو بدون وزن کردن آب دادم همینجوری و بعدش یه صبحونه چرب و چیلی درس کردم که با الی و مهسا خوردیم بعدشم انار خوردیم با سیب. تلیدم به سعید چند روزی بود ازش بی خبر بودم. بعد اونم یکی یکی بچه ها زنگ می زدن و می گفتن که ساعت ۲ دفاع یکی از دوستای لیسانسمونه. الی چند تا شیتیل گوجه فرنگی و خیار و توت فرنگی گذاشت که کادو بیارم واسه آقای مهندس که منم نیاوردم و خودشم نیومد . ساعت ۲ اومدم دانشکده و دیدم دفاع مونده واسه ۵. چند نفر از بچه های لیسانس جلوی آمفی تئاتر بودن و من یاد جشن فارغ التحصیلی مون افتادم نیدونم چرا؟؟ با زهرا رفتیم رو چمنای هیدرولوژی نشستیم شلاله و ستاره هم اومدن و چند عکس مکس گرفتیم با داوودی رنگارنگی که روح آدمو سر حال می یارن و شلاله مث همیشه چند تا تیکه بهم انداخت. خب دیگه همین.. الانم ساعت همینه که زیر پستم اومده سایت هنوز شلوغه و من خوشحالم که توی گلخونه ام و کمتر می یام اینجا... شلوغه و پر از تکرار! اینم تموم میشد می رفتیم! خودم هم تعجب می کنم از بی حوصلگی این روزها و اینکه همه فک می کنن آخر خوشی ام و هی تور می زارن و می یان گلخونه!! نمیدونم.. شاید.. شاید هم نه...الان دیگه الی هم اومد و بریم آمفی تئاتر.. کسي گمان نمي كرد تو را پيدا كنم، تو را كه هيچ نشاني از تو نداشتم به گمان همه! ولي من آخرين حرفهاي شاعرانه تو را و آخرين خنده طاهرانه تو را هنوز ميان آسماني ترين خاطراتم داشتم آيا اينها كافي نبود براي يافتن تو، تويي كه تو را اينگونه مي شناختم، تويي كه تو را اينگونه مي خواستم... و من مي آيم، بگو كه به تو نزديك مي شوم؛ بگو كه فاصله ها كم مي شود؛ بگو از اينكه كنارت باشم شرم نمي كني و حرف هايم سكوت ارغواني ات را نمي شكند؛ بگو كه مي دانستي پيمان من با تو يك چيز ناگسستني است و هيچ چيز نام تو را از روح من پاك نمي كند، هيچ چيز ظاهري... پ. ن. ۱. احساس مبهم دوست داشتنت هیچ وقت ازم دور نبوده احساس سردي كه قبل ترها شاید درست كردن گلهاي كاغذي و بادبادكهاي رنگي بود برات و حالا نوشتن سطرهايه كه تو هيچ وقت اونا رو نمي خوني... پ. ن. ۲. امشب كه وقت گله گذاري نيست، همه گلايه هام به كنار؛ بمونه كه منم اندازه تو تنها شدم؛ امشب پرم از ياد تو... خدا بی گناه است خدا قول نداده بود که دنیا بهشت باشد... 

امروز باز از اون روزاست كه از صبحش همه چي سر لجه و تو هم مي زني به سيم آخر و بدتر لج مي كني و مي زني به پر و بال همه!

بعد از گندي كه كله ي سحر بار آوردم رفتم دانشكده و مستقيم توي سايت. هوو قبل من اونجا بود، كلي قربون صدقه رفت و من هي حواسش رو پرت مي كردم و عكساي وب اولدوز رو نشونش مي دادم؛ بعدش هري پاتر اينا اومدن و من خبر گندكاريم رو بهشون دادم و يه تيكه كيك جايزه گرفتم! هوو مي گه به همه نگو! مي گم بذار بخندن دلشون وا شه! همه بدتر از هم اعصابشون خرده! سريع گشنه ها جمع شدن دور كيك من ولي من يه ذره هم به هيشكي ندادم؛ بالاخره دلم سوخت و نصفشو دادم به اين مهندس كوچولو!
زهره مث هميشه داره اينجا آهنگاي نانسي رو دانلود مي كنه، برا منم زده رو فلش ولي هنوز نيگا نكردم كه چيا داره...

داشتيم با صندلي هاي جديد ور مي رفتيم كه پيام اومد و بهم گفت دكترا قبول شده؛ كلي تبريك گفتيم و من ته دلم حسود شدم و رفت قهوه خونه اش چايي آماده كنه؛ منم رفتم هيدرولوژي و سوتي دوم امروز شكل گرفت! گفتم امروز من رو شانس نيستم! چايي نخوردم كلي هم غر زدم و برگشتم! فضولي ان ها! مخصوصا اين دختر بدعنقه كه حس خشگلي بهش دست داده الكي نشسته پشت كامپيوتر منو مي پاد، تابلو هم كه مي شه لبخند مي زنه! بي خيال چاي و اين چیزا!!

به الي قول داده بودم امروز تو گلخونه واسش املت درست كنم كه بدقول شدم! فردا جبران مي كنم! مي خوايم بريم گلخونه ولي مگه اين شياطين مي ذارن انقد علافت ميكنن كه ملت فك مي كنن ما بيكاريم كه همش اينجا پلاسيم، دور از جونمون ترم پنجيم! چي كار كنم! وقتي دكترا قبول نشده باشي ترم 2و 5و 6 فرقي نداره! اي خدا اعتراف مي كنم كه تو اين يه مورد با تمام وجودم حسودم!! تو همين فكرام كه پريسا مي ياد و از هزينه هاي پروفيل و كاني شناسي اش مي گه كه استادش يه قرون هم بهش نداده. مي گه: تو رو خدا به سرتون نزنه دكترا بخونينا، منو ببينين و عبرت بگيرين! خوب نگاهش مي كنم، چيزي جز خانم دكتر بودن نمي بينم!

با هزار ويك زحمت با المیرا از دانشگاه مي زنيم بيرون طرف گلخونه.
مهسا هنوز نرفته؛ تا ني ني ها رو آب بديم و يه چاي و چيپس و آبميوه بخوريم مي شه ساعت 4 و برمي گرديم.
تازه رسيده بودم سر كوچه كه لادن و ساناز رو ديدم. ساناز رو خيلي وقته نديده بودمش؛ اون از گلرنگ هاش مي گه و من از آفتابگردونام. با هم رفتيم تا پارك، يه نيمكت توي سايه پيدا كرديم و نشستيم تا غروب... وقتي مي رسم خونه مامان اينا خونه نيستن، از نهار هم خبري نيست. يه چيزايي گير مي يارم واسه خوردن، لاكامو پاك مي كنم و نمازمو تا قضا نشده مي خونم... رو تخت دراز ميكشم، كمي سرده، پتو رو تا گلوم مي يارم، نميدونم كي خوابم مي بره...
حالا ديگه هوا تاريك شده، مامان اينا اومدن و من به اين فكر ميكنم كه زندگي چقدر ساده مي گذره و پيچيده...


| Design By : Night Skin |


