تبليغاتX
گل آفتابگردون


گل آفتابگردون

اگر خورشید تو باشی همه ی گلها آفتابگردانند

 

معاشران گره از زلف یار باز کنید

شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

وان یکاد بخوانید و در فراز کنید...

 

نمیدونم چرا دلم خواست نوشته مو با این چند بیت شروع کنم که همیشه حس خوبی بهم می ده شاید به این خاطر باشه که حالا دیگه احساس میکنم انقدر اینجا خلوت شده که میتونم فقط واسه دل خودم چندخطی رو بنویسم...

بگذریم... هرچند به این سادگی ها نمیشه گذشت...

امروز یه روز بود پر از خوشی خدا رو شکر. از اولش خوب بود تا آخر...صبح رفتم دانشکده. دکی توی کلاس بود و من رفتم سایت و مثل همیشه هیچ کار مفیدی نکردم کلا یه مدتی هست که اصلا حس و حال کار مفید رو ندارم و نمیذارم این بیچاره ها هم به کاراشون برسن از شاهگلی و کباب بگیر تا پارک خفن سر راه گلخونه. خلاصه امروز استادو دیدم+ کلی تملق و چاپلوسی و بعدش پروژه بمب بدبو اجرا شد آخه چند وقتی بود که گروه خلوت بود ولی امروز همه ی استادا جمع بودن تا از این خوان بهره ببرن! انقد خندیده بودم که نفسم بالا نمی یومد و به زور خودمو به بیرون دانشکده رسوندم ولی الی هنوز بالا مونده بود تا عکس العمل همه رو ببینه. این کار فقط از دوتا دیوونه بر می اومد ولی مهم این بود که من به اندازه ی چند سال تخلیه شدم!! از شدت خنده نتونستیم برگردیم داخل دانشکده و از همونجا رفتیم گلخونه. خانوم مهندس خرفت درو با کلید اشتباهی قفلیده بود و نشد بریم تو درحالیکه باید امروز گلدونارو زهکشی میکردم و ناچارا موند واسه فردا و به جاش رفتیم پارک بانوان که هیچ کدوم تا حالا نرفته بودیم. خیلی قشنگ بود کلا محیط دخترانه ای داشت که آدم دلش میخواست تنفس کنه حالا بماند که پر بود از آقایون باغبون و نگهبون و این چیزا ولی در مجموع بهتر از جاهای دیگه بود و میشد باصدای بلند موزیک گوش داد اونم چی؟ نمی خواستم عشقمو ازت بگیرم/ نمی خواستم که بری بی تو بمیرم... که روی ریپیت باشه و ۱۰۰ بار بخونه! چقد قشنگه این آهنگ راستی.. چند تا عکس مکس هم گرفتیم..

و اما حالا...

 کم کم داره برف می یاد انگار و من بیشتر نگران آفتابگردونام میشم! یادم باشه یه عکس از نی نی ها اینجا بذارم که چقد واسه خودشون خانوم شدن. 

 

             

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 19:39 توسط آفتابگردون | |

 

حالا ديگه با تكرار تراژدي اخير حسابي ذهنم به هم ريخته؛ بعد از ائلقار و سحر كه هفته ي پيش باباهاشونو از دست دادن حالا انگار نوبت نسترن بود و من به هيچ وجه نتونستم به اين سه اتفاق فكر نكنم... نمي تونم بگم همدردي چون فكر نمي كنم بشه توي اين درد با كسي شريك شد ولي مدام حرف هايي توي ذهنم مي چرخن كه نمي تونم بهشون سر و سامون بدم..

 ائلقار مي گه كاش بابا منو انقدر به خودش وابسته نمي كرد، كاش انقدر بد بود كه از رفتنش خوشحال مي شدم! ولي ساناز كه بعد از مدتها كشمكش بالاخره مامان و باباش از هم جدا شدن مي گه كاش بابام واقعا يه مرد بود وسالها پيش مرده بود ولي من حالا مي تونستم با افتخار بگم كه پدرم يه مرد بود و من و مادرمو نذاشت به امون خدا!! اما بهنوش هنوز كه هنوزه انگار مرگ مامان و بابا و خواهر و برادرش رو باور نكرده و هميشه خاطره هاي دور رو انقدر خوب تعريف مي كنه كه باورت مي شه داره با اونا زندگي مي كنه و فعل هاش زمان حال ان، بابام مي گه... مادرم مي گه...! ولي ندا باباشوعلت خودكشي مامانش و آوارگيه خودش و خواهرش نياز ميدونه. مي گه اگه پدرم من واقعا يه پدر بود ما رو اينطور نمي خواست! حالا بماند كه ندا هميشه انقد سر زنده است كه نمي توني حدس بزني كه... و يا لاله ي مظلوم من كه موقع فوت مامانش زده بود به سيم آخر ولي وقتي باباش رفت هيچ چيز نگفت و همه مي دونستيم كه باباش...

كاش ميدونستم باباها چقدر از احساس ما دخترا نسبت به خودشون خبر دارن؟ يعني باباي من مي دونه كه توي اين دنيا تنها چيزي كه منو مي ترسونه نبودنشه؟ يعني ميدونه كه هر روز صبح به دست خدا امانت مي سپارمش كه مواظب بابام باشه؟ يعني مي دونه از پارسال كه قلبش درد داره من كابوسام پر از شده از نبودنش؟ يعني مي دونه...

توي همين فكرام كه بابا از پايين پله ها چند بار صدام مي كنه و چون نمي رم خودش مي ياد بالا با يه ليوان آبميوه.. بابا صبح ها زنگ ميزنه كه صبونه خوردي يا نه؟ بابا وقت بيرون رفتن كفشاتو جلو پات مي زاره؟ هروقت غر شهريه ي دانشگاه رو ميزني مي گه فداي سرت؛ روزي هزار بار قربون صدقه ات مي ره... خدايا من براش چيكار ميكنم؟؟؟ خدايا كاري كن قدر بابارو بدونم، خدايا...

 

نمي دونم چرا اين حرفارو اينجا نوشتم...

 

                                      

 

 

نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 21:30 توسط آفتابگردون | |

                     
من به این عشق پر از دلهره عادت کردم
و به یک نیم نگاه تو قناعت کردم

چند وقت است که شایع شده بر می گردی
آه خاتون، چه غریبانه دعایت کردم

و تو را آنقدر از آن خودم می دانم
که به چشمان خدا نیز حسادت کردم

من بلد نیستم از عشق بگویم با تو
عذر می خواهم اگر بر تو جسارت کردم


چاره ای نیست تو پیش از من از اینجا بگریز
من به این عشق پر از دلهره عادت کردم




پ.ن. نمی دونم چرا روند نوشته هام انقد زود تکراری میشه و به همین دلیل واسه این پست یه غزل گذاشتم که مال یکی از دوستای قدیمیه و من خیلی دوستش دارم... بعدشم اینکه امروز سر صبحی یه خبر بد شنیدم که اصلا حس نوشتن ندارم...


 
نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 10:32 توسط آفتابگردون | |

 

امروز چندمين روزي بود كه با احساس مبهم صبح بيدار شدم ساعت 6 بود و بارون مي يومد. خيالم از بابت آفتابگردونا راحت بود چون ديروز تا دير وقت توي گلخونه بودم و جاشونو رديف كرده بودم.

                              

 مث كارگرا قابلمه غذامو برداشتم و راه افتادم، بارون حالا شديدتر شده بود، مه پايين اومده بود و ترافيك بود؛ طرفاي هشت و نيم بود كه رسيديم و اين تازه شروع فيلم امروز بود؛ همه جا خيس بود و گلا داشتن يخ مي زدن؛ 

 خواستم لامپهاي سديمي رو روشن كنم تا ني ني ها يه ذره نور و گرما بگيرن كه ديدم آب بارون ريخته روي لامپها و همه سوختن و به عبدي و بايبوردي و استاد و زمين وزمان درود فرستادم! آوردم پيك نيك رو روشن كنم، كبريت ها همه خيس بودن، بالاخره يه فندك گير آورديم كه من دستمو هم باهاش سوزوندم، ديروز هم  ميله ي داغ دستمو سوزونده بود! توي ماهيتابه چايي درست كرديم چون سماور هم سوخته بود، چاي خورديم و تازه يه ذره گرم شديم.

                              

من بيچاره توي اين سرما بايد 40 تا داده هم مي گرفتم كه بدتر سردم ميشد. 32 تاشو خوندم و 8 تا رو گذاشتم واسه وقتي كه استاد مي ياد آخه گفته بود امروز مي ياد. زنگيدم به استاد كه گفت هوا بده و نمي ياد؛ انگار از كجا مي خواد بياد مردك دون!!!

 كلي خوشحال شدم كه نمي ياد و با خيال راحت كارمو تموم كردم و بچه ها همچنان توي كريدور دورتا دور خانوم مهندس نشسته بودن و اونم داشت يه بند خاطره مي گفت. منم چند ديقه بهشون ملحق شدم و خانوم مهندس انگار از من الهام گرفت و شروع كرد به تعريف كردن خاطراتي از خواهرش فرناز كه كلي خنديديم! بعدش من معذرت خواستم و رفتم توي پارتيشن خودم

اين روزها خيلي به خلوت اينجا عادت كردم؛ اينجا آرامش عجيبي دارم كنار 240 تا بوته ي آفتابگردون، جايي كه تموم شهر رو مي شه از بالا نگاه كرد و اينكه مي شه خوب فكر كرد يا اينكه به چيزي فكر نكرد! الان مدتي هست كه احساس ركود عجيبي توي ذهنم مي كنم انگار كه دلم نمي خواد به چيزي فكر كنم و فقط مي خوام اتفاق ها مث جريان آب مسير خودشونو پيدا كنن و من خودم رو براي تغيير دادن چيزهايي كه نمي تونم بيشتر از اين اذيت نكنم.. زندگي ساده تر از اين حرفهاست.. و شايد بي تفاوتي اين روزها باعث شده كه مهسا و فروغ  يه بند بگن كه انقدر انرژي رو از كجا مي يارم و خانوم مهندس گلخونه كه مدام از بابت چاي و بيسكويت تشكر ميكنه و شنيدم كه گفته منو مث دخترش دوست داره و از شادابي من اون هم انرژي ميگيره، نميدونم شايد از روي لباسها و لاك هاي رنگارنگم اين فكر رو مي كنه و يا به خاطر شيطنتهايي باشه كه وقتي من والميرا با هم باشيم نميشه جلوشونو گرفت! مي گه اومدن ما حال و هواي گرفته ي اينجا رو عوض كرده! كسي چه ميدونه شايد!

                                                 

 يكي يكي بچه ها رفتن و من و الي تهنا شدم، كنار بخاري پارتيشن زماني روي سكو نشستيم و موزيك گوش داديم و تا ذره ي آخر غذا رو خورديم، سالاد ماكاروني با مخلفات كه دست پخت من بود و الي خيلي دوست داره و مدام به من مي گفت كه كمتر بخورم تا اون بيشتر بخوره!

                             

 حالا ديگه بارون بند اومده بود... و من داشتم به جمله ي دوستي فكر ميكردم كه انگار متوجه حال عجيب اين روزهاي من شده و از ديواري حرف مي زد كه من دور خودم كشيدم! ديوار..  نه، من فقط مي خوام آروم باشم... 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 21:43 توسط آفتابگردون | |


Design By : Night Skin