تبليغاتX
گل آفتابگردون


گل آفتابگردون

اگر خورشید تو باشی همه ی گلها آفتابگردانند

 

باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست

با اینکه بیتاب منی بازم منو خط میزنی

باید تو رو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل من می تونه آرومت کنه

 اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه

دلگیرم از این شهر سرد، این کوچه های بی عبور

وقتی به من فکر می کنی حس می کنم از راه دور

آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره

عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره

باید تو رو پیدا کنم، هر روز تنها تر نشی

راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی

محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی

باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست

 

                             

       

پ.ن. اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است    دنیا برای از تو نوشتن برای من کم است...

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 11:52 توسط آفتابگردون | |

 

امروز بعد از چند بار زنگ زدن و تک زنگ و اس ومس توسط الی بالاخره به زور ساعت نه و نیم خودمو رسوندم دانشکده. از در داخل نشده بودم که الی از پشت غافلگیرم کرد ولی من نترسیدم ( یک به هیچ، من یک اون هیچ) بعدش 50 لیتر آب مقطربار زدیم و راه افتادیم طرف گلخونه.. راننده آژانس یه پیرمرد کنجکاو بود که گیر داده بود ما توی این ظرفمون اسید داریم! تقریبا یه ربعی طول کشید تا قبول کنه توی ظرف آبه. حسابی  ذهن جستجوگرش فعال شده بود و نیم ساعتی زمان برد تا سوالاتش در مورد آب مقطر تموم شه و بعد تا گلخونه با المیرا کل کل کردن سر مسیر رفتن به گلخونه؛ منم این وسط همش میگفتم:" مامان، بابا دعوا نکنید!!" معصوم توی گلخونه بود، من نی نی ها رو آب میدادم و معصومه هم وایساده بود کنارم و خیلی دپرس حرف می زد. می گفت دیگه نمی تونه زبانشو برسونه، به زور مامانش داره ارشد میخونه و..  من تازه شستم خبردار شد که این طفل معصوم به شدت تحت تاثیر غرزدن های ماست چون استاد راهنماش همین استاد مائه. معطل نکردم و شروع کردم به آسمون ریسمون بافتن و اینکه استاد خیلی کمک میکنه وایشالا ما هم بهت کمک میکنیم و کلی اراجیف دیگه! کم کم دیدم که این دوست ناز ما گل از گلش وا شد! فکر می کنم گاهی آدم نباید حرفهای مثبت رو از هم دریغ بکنه وقتی میشه با چند تا جمله ی معمولی حال یکی رو عوض کرد.. بگذریم ..خانوم مهندس اومد و مثل همیشه یه بند حرف میزد و واسه من میوه پوست می کند، کلا خانوم مهربونیه.. خدا لوله بازکن و آقا یحیی رو رسوند و خانوم مهندس از سر ما واشد و رفت سراغ اونا. تندی آفتابگردونارو آب دادم و برگشتم. بدجوری ترافیک بود و چند تا آمبولانس راهو بسته بودن. یه زن خودشو از روگذر انداخته بود پایین و من حسابی دلم واسش سوخت! حتما طفلی راه دیگه ای پیش روش نمونده بوده! تا راهنمایی پیاده اومدم. خونه که  رسیدم مامان فرمود که عروسی تحریم شده، منم کلی اصرار کردم که تنهایی برم ولی گفتن کسی نمیره و منم بی خیال شدم و تا غروب خوابیدم. غروب رفتیم دنبال عروس. تا خواستم رویا رو ببوسم آروم تو گوشم گفت: باهات قهرم! منم آروم تو گوشش گفتم که نذاشتن بیام! طرفای 12 بود که خسته و کوفته برگشیتم و این تازه شروع بی خوابی امشب بود.. موزیک بلند، تند، ملایم، عوض کردن بالش و.. همش بدتر بیخوام کرد تا الان! حالا که دارم اینارو مینویسم کم کم داره هوا روشن میشه ولی هنوز یه ذره هم خواب تو چشام نیومده... راستی عیدتون مبارک.

پ.ن. شب که از نیمه می گذرد گویی فکرهایم غربال می شوند، آنهایی که دوست نداری یک طرف می مانند و آنهایی که دوست داری مثل جریانی از نور در مسیرهای تنگ ذهن راه می افتند. اندیشه ی ماندن در من نمانده است، جرعه ای از زوال به من ببخش؛ جرعه ای از تقدس دستهایت را به من بنوشان، ای نور محض!

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 6:5 توسط آفتابگردون | |

 

زیر چتر سبز باران، برگ لرزان درختان

آید به یادم دوباره، کوچه باغ پرسه هامان

می تراوید از نگاهت، شور و شرم کودکانه

می سرودم زیر باران، از نگاه تو ترانه

اگر از آن همه شوق و آرزو

مانده در قلب تو هم بگو بگو

زمزمه کن همه را به گوش من

تا بگیرم بوی باران

گل همیشه بهار من بیا

با گل خنده کنار من بیا

تا همه هستی ام از حضور تو

گل کند همچون بهاران

دم به دم افسانه می خواند، در کنار گوشمان باد

نغمه های عاشقی را، باد و باران یادمان داد

می توانستم چو لبخند بر لبانت جان بگیرم

یا بلغزم همچو اشکی، کنج لبهایت بمیرم...

 پ.ن.1. اول ممنونم از زهره خوبم که منو مهمون این ترانه ی زیبا کرد که امروز از صبح 60 بار گوش دادمش. بعدشم عکس نی نی خوشگل پایان نامه ام رو میذارم که قولشو داده بودم.

 توضیح: این کوچولو دومین گل آفتابگردونیه که توی گلخونه ی من به دنیا اومد، اسمش شروینه. خاله هاش اینجا واسش اسم گذاشتن!

                                               

پ. ن. 2. مشتم را باز کردم، 3 تا ستاره ی کوچک گذاشتی کف دستم. بودنت را بوسیدم و راه افتادم. توی این مدت همیشه دلم قرص بود که اگر جایی دلم برایت تنگ شد میتوانم مشتم را باز کنم و از ستاره هایم برای ادامه دادن نور بگیرم. مشتم را می فشردم تا نکند کسی بفهمد که توی دستم ستاره گذاشته ای، نکند کسی بفهمد چقدر دوستم داشتی که عکس چشم هایت را گذاشتی توی قاب چند تا ستاره و دادی به من؛ آخر می دانستی من به جای هوا چشم های تو را نفس می کشم، مثل ریشه ها که آب را!

راستش چند روز پیش تر وقتی هوای بودنت زده بود به سر سودا زده ام، جوری که هیچ کس نبیند، آرام مشتم را باز کردم، 3 تا ستاره افتاد کف دستم، 3 تا ستاره ی نقره ای که با یک زنجیر بسته بود به یک سنگ آبی... ولی باورت نمی شود که به من نخندیدند...

چرا به من نگفته بودی که ستاره ها از خودشان نور ندارند؟ نگفته بودی که فقط توی آسمان است که بلدند چشمک بزنند؟ تو به من نگفتی و من را سپردی به 3 تا ستاره الکیلی؟ گفته بودی هر وقت دلم برایت تند تند بزند تو گوش میکنی، گفته بودی می آیی و باز سراغم را می گیری... بگو حالا که آخرین نشانه های داشتنت را هم دیگر ندارم باز منتظرت بمانم؟ باز هم فکر کنم که می آیی؟ فکر کنم که گوش می کنی؟ امشب کارم از این حرفها گذشته، کاش یک جوری خیالم را راحت می کردی که گوش ات با من است! ولی نیست، این را دیگر خوب می دانم!

پ.ن.۳. دیگه هیچ چی.

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 20:8 توسط آفتابگردون | |

 

با هر بهانه و هوسی عاشقت شدست

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست



چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود

گیرم که برکه ای نفسی عاشقت شدست



ای سیب سرخ غلتزنان در مسیر رود

یک شهر تا به من برسی عاشقت شدست



پر می کشی و وای به حال پرنده ای

کز پشت میله ی قفسی عاشقت شدست



آیینه ای و آه! که هرگز برای تو

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست...

          

پ. ن. چند روزی بود میخواستم آپ کنم ولی فرصت نمیشد مخصوصا مهمونی پنجشنبه و جشن تولد جمعه که حسابی خوش گذشت و میخواستم چند تا عکس مکس بذارم ولی فعلا مقدور نیس چون دارم میرم گلخونه. و بالاخره با همکاری یکی از دوستای خوبم که این شعر زیبا رو  واسم کامنت کرد موفق شدم آپ کنم.. بالاخره این وب باید آپ بشه یا نه؟؟ والاااااااااااااااا... 

                                                                         

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 8:56 توسط آفتابگردون | |


Design By : Night Skin