تبليغاتX
گل آفتابگردون


گل آفتابگردون

اگر خورشید تو باشی همه ی گلها آفتابگردانند

 

وای که چقدر روز خوبیه امروز، طوریکه همش حس میکنی اکسیژن به مغزت نمیرسه و هی پنجره رو باز میکنی که تا کمی هوای تازه بیاد تو و بعدش از سوز سرما دل و روده ات می ریزه به هم و تندی پنجره رو میبندی و بعدش باز مغزت بنفش میشه از خوشی و باز پنجره روباز میکنی و دوباره میبندی و دوباره باز میکنی و... (بالاخره باید یه جوری ثابت کنی که خل شدی!)  بعد یه هفته کامل سرکار بودن امروز وقت کنگره تموم می شه و دکتر احمق نتونست کاری واسم بکنه! خدایا به جای دادن این استاد یه کالباس به من میدادی که بدم گربه صنم بخوره راحت شم. عجب غلط بزرگی کردیم با این انتخاب گرایش کردنمون! ولش کن چقد غر میزنم من! آخه با این اوضاعی که پیش میاد ذوق نمی مونه واسه آدم! گفتم ذوق یاد ذوق افتادم؛ دیروز با خاله جون رفتیم نمایشگاه استاد نقاشیش؛ خاله جون هم لطف کرد و به استادش گفت که منم نقاشی می کنم و استادش هم لطف کرد و گفت که می خواد کارامو ببینه و منم لطف کردم و اکسپت کردم  فک کن!خدا میدونه چقد دلم تنگ شد واسه بوی رنگ تصمیم گرفتم تندی یه بوم بگیرم و یه چیزی شروع کنم. بعدش تندی رفتم نسیم و تندی تصمیمم عوض شد که بچه بی خیال شو! و تندی بی خیال شدم و رفتم خونه! چرا اینجوری شدم جمله هام افتادن رو دور تسلسل! البته بیشترش تقصیر این پرفسور بغل دستیمه که نیم ساعتی هست داره یه بند با صدای بلند با تلفن صحبت میکنه و من سر و ته جمله هامو گم میکنم.

آره داشتم میگفتم که امروز به ترتیب: دانشجوی سال بالایی استاد، من و بعد الی در مقابل استاد به میدون رفتیم و هر سه مون قربانی شدیم( یه صحنه تصور کن مثل جنگ گلادیاتورا که همیشه یکی تیکه تیکه میشه؛ اونی که تیکه تیکه شد من بودم)

وای وای برم دیگه اصلا نمیتونم ادامه بدم .. واسم دعا کنید تورو خدا جدی میگم...

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 15:6 توسط آفتابگردون | |

 

امشب چقدر دلم هوایت را کرده است انگار ماه ها باشد که ندیده باشمت.. راستی آخرین بار که دیدمت کی بود عزیز؟ نه اینکه نیامده باشم، آمده ام، دیده ام ات ولی دلم برای تویی که فقط مال من بود تنگ شده است، دلم برای منی که فقط به هوای تو می آمد و پیشت خسته نمی شد، یک ذره شده است؛ ولی حالا انکار نکن که آمدن یا نیامدنم برایت فرقی ندارد و می دانم که نمی دانی که آمدم یا نه عزیز... عزیز نه! خیال گله ندارم، آنقدر دوستت دارم که نمی شود باور کنی! و نمی شود حتی با یک جمله خاطر یاس ترین گل عالم را مکدر کنم؛ خیالت راحت باشد! اگر گاهی هم مثل حالا جمله هایم بی تابی می کنند مال این است که دلم می خواهد باز سر سجاده ات چند دانه اشک برایم بریزی حتی اگر قرار باشد مثل آن وقتها حالم نگرانت کند! من آن بی تابی را می خواهم اگر بتواند فکر تو را به من بازگرداند عزیز... عزیز.. کاش قبل از اینکه دیرتر شود یک بار باز مثل آن وقتها دوستم داشته باشی.. عزیز، دلم مثل بچگی ها هوایت را کرده است.. عزیز، تو را مثل بچگی هایم می خواهم...عزیز...

                                         

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 18:23 توسط آفتابگردون | |


Design By : Night Skin