اگر خورشید تو باشی همه ی گلها آفتابگردانند
1. واژه ها هیچ وقت بی ارتباط با هم نیستند مثلا وقتی کسی می گوید شب، من به ستاره فکر می کنم، یا مثلا رابطه دریا و گوش ماهی، خورشید و نور، آسمان و ریسمان و... و واژه ای هست که من را همیشه یاد تو می اندازد و آن "عید" است. همیشه همینطور است، عید عادت دارد آدم را یاد نداشته هایش بیندازد و آدم ها همیشه چیزهایی برای نداشتن دارند. نه... نه... زود قضاوت نکن! تمام داشته هایم را کنار نداشته هایم چیده ام و قرار نیست قدرنشناسی کنم ولی خودت که می دانی این عادت آدم هاست که دلتنگ همان یک چیزی باشند که در موردش با کسی حرف نمی زنند و نه جای دوری حتی می نویسند و فکر میکنم این همان حسی است که بابا همیشه وقت تحویل سال دارد که باعث می شود گریه کند، هر سال بدون استثناء. شاید دلش هوای کودکی هایش را می کند که عید را بیشتر دوست داشت، مثل من که فکر می کنم عید تا وقتی معنی دارد که آدم فقط به داشته هایش فکر کند، لباس عید، هفت سین، عیدی... ولی وقتی گرفتار شود به نداشته ای، آن وقت حتما دلش می لرزد از" یا مقلب القلوب". راستی چه دعای دلگیری است برای آغاز بهار! "حول حالنا الی احسن الحال" آدم را یاد تمام دلتنگی های شبهای دلگیر پائیز و زمستان می اندازد که خدا نگذارد تکرار شوند! داشتم می گفتم؛ با اینکه یک هفته مانده است تا عید ولی من چند تایی عیدی گرفته ام، از شلاله، خانم نوروزی؛ ولی گفتم که عادت دارم دلم برای عیدی های تو تنگ شود انگار که این هم شده یک بخشی از عید من! این را هم بگویم که امسال یکجور خاصی دلم برایت تنگ شده است؛ نمی خواهم بنشینم سر سفره هفت سین که دلم هوایت را بدتر بکند! امسال یک هفته زودتر می رویم سفر، راه خوبی است برای فرار کردن، نه؟ می خواهم امسال بهار بی خبر بیاید. به قول مریم " شاید آن وقت ز شوقش همه گل می دادیم!" 2. و کسی گفت بهـــــــار است و من با شبنم روی یک برگ گل یاس نوشتم: ای کاش این بهاری که همه می گویند بی خبر می آمد شاید آن وقت زشوقش همه گل می دادیم. 3. بهارت پر از خدا... .۱ Time can never mend the careless whispers of a good friend. To the heart and mind ignorance is kind. There's no comfort in the truth pain is all you'll find. I'm never gonna dance again guilty feet have got no rhythm Though it's easy to pretend I know you're not a fool. I should have known better than to cheat a friend And waste a chance that I've been given. So I'm never gonna dance again I feel so unsure as I take your hand an lead you to the dance floor. As the music dies something in your eyes I'm never gonna dance again guilty feet have got no rhythm Though it's easy to pretend I know you're not a fool. I should have known better than to cheat a friend And waste a chance that I've been given. So I'm never gonna dance again Time can never mend the careless whispers of a good friend. To the heart and mind ignorance is kind. There's no comfort in the truth pain is all you'll find. I'm never gonna dance again guilty feet have got no rhythm Though it's easy to pretend I know you're not a fool. I should have known better than to cheat a friend And waste a chance that I've been given. So I'm never gonna dance again Never without your love. Tonight the music seems so loud I wish that we could lose this crowd. Maybe it's better this way We'd hurt each other with the things we want to say. We could have been so good together We could have lived this dance forever But now who's gonna dance with me? - Please stay. I'm never gonna dance again guilty feet have got no rhythm Though it's easy to pretend I know you're not a fool. I should have known better than to cheat a friend And waste a chance that I've been given. So I'm never gonna dance again No dance no dance no dance you're gone - no dance you're gone. This matter is so wrong so wrong that you had to leave me alone. 2. این ترانه را چون خیلی گوش میدهم دائم توی ذهنم میچرخد، پس لازم بود که جایی بنویسمش تا کمی آرام بگیرد. careless whispers که جرج میشل خوانده اش است؛ حرف ندارد! ۳. بالاخره نمردیم و رسیدیم به بیست! 1. سلام و به خاطرهمه چیز ممنونم. همیشه وقتی خیال بکنم که من را یادت رفته است یکجوری برای آشتی کردن پا پیش میگذاری که آدم را حسابی خجالت میدهی و تازه من می مانم که چطور جواب بی معرفتی هایم را بدهم! تو دلت از دل من هم نازکتر است این را می دانستی؟ 2. دیروز بالاخره دکتر صادقی را دیدم که کلی تعریفش را شنیده بودم و دلم می خواست ببینمش؛ آنقدر باهوش بود که بداند دانشجویش نبوده ام ولی آنقدر خنگ بود که فکر میکرد من را قبلا دیده آن هم در سمینار پارسال یا کنگره امسال! و من دو تا شاخ کوچولو از زیر مقنعه ام سبز شد چون هیچ کدام اینها را نرفته بودم! این روزها انگار خیلی فعال میزنم! در کل آدم دوست داشتنی ای بود که بچه ها حق داشتند انقدر تعریفش را بکنند. 3. غروب رفتیم خانه مادر جان. مادر جان حالش بد بود، دستش را گرفتم توی دستم، چقدر دستهایش نحیف شده اند! دستم را روی گونه هایش گذاشتم، استخوانهای گونه هایش بیرون زده است! هنوز هم زیباست! برایش یک لیوان آب میوه میگیرم و کنارش می نشینم تا تمامش را بخورد؛ یاد آن وقتها می افتم که چند ساعت تمام گریه میکردم تا مامان اجازه بدهد خانه مادر جان بمانم؛ ولی حالا انقدر سرم را با چیزهای بیخود گرم کرده ام که یادم رفته است شاید حالا او به دستهای من نیاز داشته باشد! نکند من هم مثل آدم بزرگ ها شده باشم؟ اتاقش را کمی مرتب میکنم، برایش چای می آورم کم رنگ کم رنگ؛ فشارش را می گیرم؛ شامش را توی سینی می آورم که سر جایش بخورد؛ میوه پوست می کنم؛ در مورد رنگ مویش حرف میزنم و از خاطراتی که مامان قبلا تعریف کرده سوال میکنم؛ کمی حرف میزند؛ حالا دیگر به خاطرات بامزه ای رسیده ایم؛ ازجایش بلند میشود و می نشیند؛ و حالا بین حرفهایش بلند هم میخندد هرچند گاهی دستش را میگذارد روی قفسه سینه اش و من میدانم که نفسش تنگ می شود؛ می گوید خدا امشب تو را از کجا برایم فرستاد که دلم را وا کردی؛ من باز برایش چای کم رنگ میریزم؛ تا دیر وقت دستش توی دستم است؛ موقع آمدن که میشود تا راهرو می آید؛ می بوسمش؛ گونه ام را میبوسد و میگوید خدا پشت و پناهت باشد؛ میدانم که دعای این فرشته پاک برایم مستجاب خواهد شد. 4. امروز رفتم جایی که تا بحال نرفته بودم؛ مهمانی جالبی بود با مهمانهای عجیب؛ با اینکه خیلی ها را میشناختم کمی معذب بودم؛ ولی کلا دلم وا شد؛ انگار که دلم یک هوای خنکی تویش دمیده شد و تب این چند روزه را کم کرد؛ چند وقتی بود که توی هیچ مهمانیی انقدر بهم خوش نگذشته بود بخصوص مهمانی های خانوادگی... آدم ها که هیچ کاری از دستشان برای همدیگر برنمی آید کاش انقدر دل همدیگر را هم ریش نکنند؛ کاش بگذارند هر کسی زندگی اش را بکند؛ انگار که درد هر کس برای خودش بس نیست! بگذریم! 5. همه چیز بهانه است! یکی اش همین حرف های بی مخاطبی که اینجا مینویسم! نه ببخشید! تو میخوانی! حرفهایم همه اش بهانه است برای اینکه یادم بماند داشتن تو برایم کافی است! راستی چقدر حرف دارم این روزها فقط با تو! 6. کجا هراس تماشا لطیف خواهد شد و ناپدیدتر از راه یک پرنده به مرگ؟ صدای باد می آید عبور باید کرد و من مسافرم ای بادهای همواره مرا به وسعت تشکیل ابرها ببرید مرا به کودکی شورآب ها برسانید... 1. امروز بر حسب تصادف گذرم افتاد این طرفها! دلم برای آفتابگردانم تنگ بشود؟ من؟ و برحسب تصادف پست قبلی را خواندم و تازه یادم آمد یک چیزی را اینجا بنویسم تا خیلی چیزها را یادم نرود. قربان خدا بروم که حرفمان از ژرفمان بیرون نیامده برایمان جواب میدهد و روز 80ام سروین را برایمان می آورد. گاهی که اینطور به حرفهای کوچکم گوش میکنی از خودم خجالت میکشم! 2. امروز هم از صبح با بچه ها سر و کله زدم و حالا دیگر لجبازترین هایشان هم سر عقل آمده اند و برایم شیرینی زبانی میکنند؛ کار سخت اما سرو کله زدن با بزرگترهایی است که من حرفهایشان را کمتر میفهمم. بعد از آن یک سری زدم آزمایشگاه ژنز ولی حوصله اش را نداشتم و برگشتم دانشکده. سمیه را دیدم که می گفت: "لذت دفاع فقط برای همان روز دوام دارد و بعد از آن باز می گویی: که چه؟" این را که من میدانم! مثل همه چیزهایی که آدمیزاد به دست می آورد و آخرش می گوید: که چه؟ 3. خدا بابای استاد را بیامرزد که ما هیچ چیز هم یاد نگرفته باشیم یک چیز عایدمان شد و آن هم مطالعه جزوه دستور خط پارسی مصوب فرهنگستان زبان و ادب پارسی بود که حسابی ما را مقید کرد به جایگاه ویژه ؛ و ، وء ؤ و.. که خدایی اش نقش مؤثری در زندگی شخصیمان داشت! 4. دیر وقت است دیگر برویم بخوابیم. 5. درخت کوچک من به باد عاشق بود به باد سامان کجاست خانه باد؟ کجاست خانه باد؟ 1. همیشه همینطور بوده است وقتی دلت خیلی خیلی تنگ باشد فقط بعضی چیزهای خاص هستند که یک ذره آرامت میکنند مثلا همین کتاب شعر که اتفاقا از خود شاعرش هدیه گرفته باشی؛ نمیشود تصور کرد چه حسی را تجربه میکرده وقتی این واژه ها را کنار هم میچیده که من همه اش دوست دارم حرف هایش را تکرار کنم انگار که از ته ته دل من دارد حرف میزند و این چند سطر کوتاه را خدا میداند چقدر دوست دارم و اینجا نوشتم. بی مخاطب؟ نه بی مخاطب که نمی شود، توی این دنیا سنگ هم بی دلیل روی سنگ بند نمیشود چه برسد به اینکه آدم بخواهد بی مخاطب بنویسد 2. Mәnim ağir günlәrimdan Yüngül yüngül uçub getmә Yarpaq olma Hәyatimin payizinda 3. داشتم به این فکر میکردم که آدمها چقدر عادت کرده اند به غر زدن! همه کارشان را میکنند و بدبختی هایشان را می آورند سر آدم (شاید هم حوا)! هزار و یک اتفاق خوب توی زندگی شان می افتد ولی مثل اون لی لی پوتیه توی کارتون گالیور همه اش می روند روی مخ آدم که: "من میییییدونستم!!!". خب میتوانند مثل من بیایند چرت و پرت هایشان را یک جایی مثل اینجا بنویسند تا مجبور نشوند حرفهایشان را به آدمهایی که وجود خارجی دارند بزنند، خب شما که غریبه نیستید مخاطبهای حقیقی را نمیشود رویشان حساب کرد! آنوقت که فکر میکنی پیدایشان کردهای گم ات میکنند! خب آدمها ظرفیتشان محدود است مثل صفر و یک ها که نیستند! 4. دلم برای سروین هم تنگ شده است، حالا درست 79 روز است که ندیده ام اش! آدمها موجودات عجیبی هستند، انقدر حصار دور زندگیشان را محدود میکنند که جز خودشان کسی را نمیبینند. فکر میکننم باید فکری به حالشان کرد! 5. شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو راستی؟ نگرانم شدی؟ نه عزیزم آنقدرها هم که فکر کردی اوضاع اینجا بد نیست و من آنقدرها هم فکر تو را مشغول کند بد نیستم. اینجا هنوز هم می شود آهنگهای بک استریت را گوش داد و یا ۳ ساعت تمام دنبال یک لقمه غذا راه رفت. هنوز هم یاد نگرفته ایم مواظب خیلی چیزها باشیم و هی روی لباسهای تازه ی مان اسید می پاشد! این که خوب است چون می شود یک جوری جبرانش کرد ولی بعضی چیزهای دیگر هم هست که جایش می ماند! هنوز هم همه ی کارهایم را نگه می دارم برای روز آخر و حالا تصمیم گرفته ام همیشه فکر کنم روز آخر است آنوقت شاید بشود سر و ته خیلی چیزها را هم آورد. عزیزم اینجا همه چیز سرجایش است راستی این را به تو نگفتم که من و ستاره و المیرا و مهناز روزی ۱ساعت تمام توی بیولوژی برای نی نی هایی که قرار است بیایند اسم انتخاب میکنیم و آخرش سر میشکا و موشکا به توافق رسیده ایم به نظرت قشنگ نیست؟ نگفته بودم؟ خب خیلی چیزهای دیگر هم بود که به تو نگفته بودم! اصلا خیلی حرفها را که نمی شود گفت! ولی حالا برای اینکه خیالت راحت شود ازته دلم میگویم که همه چیز سرجایش است و هیچ چیزی نیست که بشود برایت از آن نوشت و تغییراتی که توی آب و رنگ حرفهایم می بینی یک سیر تحولی تکاملی است که طی میکنم آخر دیروز یه آدم محترمی از من پرسیده که دانشجوی دکترا هستم یا نه؟ و من از دیروز همه اش احساس مبهم پی اچ دی بهم دست داده و از صبح به بچه ها میگویم: اولش یک چیزی به آدم می آید و بعد خود آن چیز می آید و تصمیم گرفته ام شلوار پارچه ای بپوشم با مانتوی بلند و یک لپ تاپ تا کم کم سوق پیدا کنم به سمت مدارج ترقی!! دیدی این هم از آن حرفها بود برای این گفتم که بدانی هنوز هم میتوانم توهم بزنم و ۱۰ صفحه ی پر چرت و پرت بنویسم یعنی اینکه خیلی دارد بهم خوش می گذرد و گرنه آنقدر خسته ام که فقط رسیدن به خانه را میفهمم و یادم نیست آخرین بار که توی خانه با کسی حرف زدم کی بود و چند روز پیش شنیدم که بابا به مامان می گفت این دختر مثل هیچ کس دیگر نیست . می گفت ما چیزهایی را که درون او است را درک نمیکنیم! نمیدانم شاید! بابا همیشه مرد فرهیخته ای بوده است و کارهای عجیب و غریب من را میگذارد به حساب خیلی چیزهای مثبت! عزیزم بگذرم از این حرفها انگار دارم از آن طرف قرن ها با تو حرف می زنم! عزیزم من حالم خوب است قسم به.. نه به هیچ چیز! خوب ولی نه آنقدر که.. عزیزم دلم برایت تنگ شده است!
the way I danced with you.
Calls to mind a silver screen and you're its sad goodbye.
the way I danced with you.
the way I danced with you.
the way I danced with you.
| Design By : Night Skin |


