اگر خورشید تو باشی همه ی گلها آفتابگردانند
۱. چند روزی بود میخواستم این چند سطر را بنویسم ولی حوصله اش را نداشتم ولی این ۲ ساعت فراغت اجباری باعث شد یک سری بیایم اینجا. راستش را بگویم؟ حالا دیگر به نظرم بهترین گل دنیا آفتابگردان نیست, امن ترین جای دنیا اینجا نیست, و من دیگر دلم برای اینجا تنگ نمیشود! دلم برای هیچ چیز اینجا تنگ نمیشود! قول میدهم دیگر ننویسم! قول میدهم دیگر نیایم اینجا! ۲. شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست . . . ۳. همین. فایده ندارد! بهارمان هم چشم خورد و باز همه بنفشه ها و شب بوهایمان ماندند زیر برف... همه اش حرف است! اینها دلیل نمی شود که من این وقت شب بخواهم برایت بنویسم. این روزها فقط یک دلیل برای همه چیز دارم و آن توئی؛ راستش دلم می لرزد از خیال نبودنت... و باز سه نقطه ها بیداد میکنند، یعنی حرفهایم آنقدر زیادند که نمیدانم از کجا شروع کنم، میدانی مگرنه؟ از دیروز باز شروع شده، این را بخور، آن را نخور و چقدر کلافه میشوم وقتهایی که کمی مریضی تری. این را هرکسی میداند 2لیوان آب کمتر یا بیشتر کسی را نمیکشد، شیر، نمیدانم چه؟ ولی نمیدانم چه اصراری هست به تکرار این حرفها! محبوب من، خسته ام از تکرارهای روزانه؛ دلم هوای تازه میخواهد، دلم میخواهد تو یک خطی بکشی دورتادور من! دلم میخواهد فقط من باشم و تو! خسته ام از نبودنت... خسته ام... محبوب من، وقتی تبم کم نمیشود از التهاب جسمم نیست، فکرم ملتهب است، روحم یک جایی اش خراش برداشته است، خون به قلبم نمیرسد تا جریان بدهد دروغ را در رگهایم و من چاره ام این است که مثل یک کودک چند ماهه برایت فقط گریه کنم و بهانه بگیرم و بی تاب شوم... چقدر بد مینویسم امشب همه اش مال امروز است... چقدر دور شده ام از آدمها، چقدر... همچو صبحم یک نفس باقیست تا دیدار تو چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع... امروز صبح زود (همون ساعت 9 خودمون) از خونه اومدم بیرون؛ کاری توی آزمایشگاه نداشتم و رفتم سایت و تا نزدیکای ظهر اونجا بودم. شیدا هم بود و دیگه هیشکی. حالا دیگه بچه ها به شدت سلکشن شدن و اونایی که قول دکترا به خودشون دادن مشخص شدن, دیگه پیداشون نیست و دارن جزوه ها رو شخم میزنن,10 نفر دکترا میگیرن و 60 نفر اینجا جلوی اسم خودشون مینویسن "دکتر" که ببینن به اسمشون می یاد یا نه! و من رسما به نفع جمع کنار کشیدم! دلم میخواد دفاع کنم و با خیال راحت برم دنبال نقاشی؛ خدا میدونه چقد دلم تنگ شده. همین هفته ی پیش یه سفارش داشتم که نتونستم قبول کنم: " وقت ندارم!!" واقعا که!! بی خیال.. حوصله ام سر رفت, رفتم بیرون هوا خیلی خوب بود کمی قدم زدم طبق عادت جدید تنها و بعدش رفتم و روی نیمکت همیشگی نمیدونم چقدر نشستم, راستی که بهار بهشت زیبائیه, انگار که تمام رویاهات یکجا ریخته باشن روی زمین... راستی یادم رفت بگم که دیروز الیور هم با من رفته بود دانشگاه و بچه ها کلی ازش عکس و فیلم و اسلاید تهیه کردن به خصوص دکتر فروغی که مثل یه بچه ذوق کرده بود. الیور هم کلی شاداب شده بود و هی شیرین کاری میکرد. ساعت 2 رفتم آزمایشگاه, زهرا و سولماز هم توی فیزیک بودن, نهار ماکارونی خوردیم با سس کچاپ و بعدش من و الی رفتیم روی مخ دکتر عمارت و 100 تا کاغذ صافی واتمن گرفتیم و این آقای مهندس که همچنان غر میزد که شما دارید وسایل رو مفت بالا میکشید! غروب توی صدرا جلسه داشتیم که تا 9 طول کشید که خدا رو شکر شام هم خلاصه شده بود به یه آب میوه و کیک یزدی که خرد جمعی به این نتیجه رسید که خانوم حاج آقا خودش پخته بود! ولی بد نشد چون بچه ها دلی ازعزا درآوردن و حسابی تفریح کردن, شلاله و الی از دو جهت حرف زدن و ردیف جلو هم نوشین وغزاله. ولی من چون تو نقطه ی کانونی بودم مثل بچه ی آدم گوش کردم و یادداشت کردم و به این ترتیب مهمونی امروز بعد از ظهر به خاطر یه جلسه الکی از دست رفت که خیلی دلم میخواست برم. نزدیکای 10 رسیدم خونه انقد خسته بودم که به زور نماز خوندم و شام و البته که وب. خب دیگه برم بخوابم.. هــزار دشمنم ار میکنند قصد هـــــلاک گرم تــو دوستی از دشمنان ندارم باک مرا امیـــــــد وصال تـــــو زنــــده میدارد وگرنه هردمم از هجر توست بیم هلاک تو مثل چشم دریا عاشقی و پاک و بارانی و من یک تکه از دریا ولی نمناک و طوفانی به یاد چشمهای تو تفال میزنم امشب ببینم میروی آخر از اینجا یا که می مانی تو را جان همانی که جدایت کرد از چشمم همین امشب بیا در کلبه سردم به مهمانی همه بردند از خاطر مرا من ماندم و چشمت تو هم رفتی و یادت رفت نام من به آسانی تمام شمعدانیها برایت اشک میریزند دلت آمد دل گلهای باغم را بلرزانی و عادت درد سنگینی است وقتی اوج میگیرد به من عادت نکردی، طعم حرفم را نمیدانی... 1. "بهت نمی یاد چرت و پرتای مریمو بخونی!!" این جمله رو بارها شنیدم ولی نظرم هیچ وقت در مورد نوشته هاش عوض نشده، یکیش همین نوشته ی بالا. 2. من از چرت و پرت های خودم خسته شدم:O 1.اولش تکلیف یک چیز را مشخص کنم و آن اینکه تا آخر بهار تمام پستهایم را به اسم بهار مینویسم چون او است که در دست هایم مینوسد. 2. چند روز پیش تر از این، طبق عادت چند وقت اخیر، هوا ابری بود و من هوایم بهاری، از خانه زدم بیرون و طبق عادت چند وقت اخیر، رفتم گوشه ی دنجی گیر آوردم و یک فنجان قهوه ی تلخ خوردم با شکر زیاد، یادم هست قبلا یک چیز عجیب برایم، مردی میانسال بود که همیشه روی میز رو به خیابان در نانسی مینشست و ما اغلب زیر چشمی می پائیدیمش تا ببینیم بالاخره منتظر چه کسی است! ولی حالا میبینم آدم گاهی دوست دارد تنها بنشیند، با قاشق و فنجان بازی کند، کتاب ورق بزند، بدون اینکه منتظر کسی باشد! فقط محض تنهایی... القصه... بعدش رفتم شهر کتاب؛ " من او" را خواستم از فروشنده ای که با آن سایه ی آبی مضحکش هیچ ربطی به کتابها نداشت؛ یک کتاب به من هدیه داد و راستی که کار فرهنگی بزرگی کرد! داشتم میگفتم؛ "من او" را خواندمش، دیر؟ زود؟ نمیدانم! ولی دلم گرفت، تنگ شد؟ نمیدانم! همه اش تقصیر گلهای یاس بود! خودشان که نه! عطرشان! مجبور شدم چند تایی پروپرانولول بخورم تا عطرشان از سرم بپرد! اصلا نمیدانم چرا اینها را مینویسم! این حرفها که نوشتن ندارد! کتاب است، قصه است، علی، مه تاب، بوی گل یاس... همه اش ساخته ی یک ذهن است؛ پس چرا من را اینجوری کرد؟ خب قصه است یک جایی شروع میشود، 421 صفحه بیشتر طول نمیکشد و تا چشم به هم بزنی گذشته است؛ کلا 600 سانتیمتر مکعب جا میگیرد، حالا بماند که توی یک ذهن چقدر جا میگیرد، توی قلب، توی روح... نمیدانم! آن بخشی از ضمیرت که مربوط به دلتنگی ات میشود! دلتنگی؟ نه، این کلمه یک جوری مقدس است و آدم یک حسی دارد که انگار منتظر است! ولی اول حرفهایم که گفتم منتظر نیستم! پس دلتنگی؟ ولش کن، ذهنم قد نمیدهد! چه خوب که من نویسنده نیستم تا قضیه ی خشت ها را سر هم کنم تا قصه ام درام تر شود ولی خبر نداشته باشم که... بی دلیل؟ نه عزیزم، نه بدون دلیل " من او" را پیش کشیدم و نه بدون مخاطب... 3.آفتابگردانم سه ساله شد... تابستان امسال 240 تا آفتابگردان کاشتم توی گلخانه ،عرض سه ماه قدشان از خودم بلندتر شد، گل دادند، دانه دادند و حالا منتظرند که از تعطیلات نوروز باستانی خلاص شویم تا به سلامتی بشوند پایان نامه کارشناسی ارشد من و کمتر کسی دانست که چرا انقدر اصرار کردم روی تغذیه ی آفتابگردان! و اما این یک آفتابگردان با همه ی آنهای دیگر فرق دارد، چون آفتابش با بقیه فرق دارد که تویی! سه سال است که کنار من مانده، مثل یک نوزاد معصوم. بیشتر دوستهایش رفته اند، همه اش از بی معرفیه من بوده که کمتر فرصت میکنم سر بزنم به دوستانم و چندتایی که می آیند و تنهایم نگذاشته اند حسابشان جداست، دوستم غربت شب در کنار عزیزم وفا که هر از گاهی می آید؛ دلم برای آن وقتی تنگ شده است که 2تایی می آمدند و من را تهدید میکردند! کی فکر میکرد که آن کل کل ها به این دوستی چند ساله بدل بشود؟ قدرش را میدانم. و دیگری بی دل من که شاید توی این دنیا شبیه ترین است به من، مثل من 23 تیر به دنیا آمده، مثل من عاشق رنگها و قلموهای تکیده است و مثل من مینویسد شاید آن کسی که باید بخواند یک روز بیاید و دستی بکشد بر غبار رنگهای خاکستری مرده. و سپاس از سمیرا که برایم مانده است و از پس کوچه های شهر من مینویسد و چقدر مثل من... تولدت مبارک عزیزم.. ۴. همین. 1. اینجا چهارشنبه آخر سال است ولی نه از ترقه خبری هست و نه از رقص دخترها و پسرهایی که معلوم نیست امشب از کجا پیدایشان می شود. اینجا فقط منم با تو، اینجا دیگر هیچ کسی من و تو را کنار هم نمی شناسد، من را با چادر صورتی گلدارم؛ شب سردی است گویا ولی دلم از آتشی که تو برافروخته ای گرم گرم است... عقب تر می روم جوری که بشود خوب نگاهت کنم، زیر سایه درگاه، آن ته ته، می نشینم. هیچ دلیلی برای ترسیدن از تو نیست، تو مثل من قلموهایت را به رنگ می زنی و با رنگها دوست می شوی؛ تو مثل من با واژه ها بازی می کنی؛ تو مثل من عاشق باران می شوی... چقدر خوب که امشب آمدم اینجا تا کمی با هم حرف بزنیم و چقدر لبریزم از دوست داشتن تو، وقتی حس می کنم پای حرفهایم نشسته ای؛ آخر آدمها یک رسمی دارند که همیشه حوصله هم را ندارند؛ ولی شکر که تو از جنس ما نیستی وگرنه شب سختی بود اگر تو امشب حوصله ام را نداشتی، امشب که انقدر دوستت دارم! تو جنس ات از نور است! چقدر بی دلیل امشب گریه ام بند نمی شود و چقدر حرف دارم برایت، نمی توانی تصورش را هم بکنی! ولی نه حالا نه وقت گلایه است و نه خواستن و نخواستن چیزی... امشب فقط آمده ام نگاهت کنم.. فقط نگاهت کنم... چقدر خسته ام از نبودنت، چقدر خسته ام... رعد و برق می زند و باران شروع می کند به باریدن. دلم می لرزد نازنینم؛ نمیدانم از سرمای امشب است و یا از شکوه این مصاحبت عاشقانه... باران تندتر می بارد حالا، همه انگار از باران فرار می کنند، صحن خالیه خالی است. آنجا کنار پنجره ی فولاد کسی گریه میکند، فریاد می زند و صدایش میان صدای شر شر باران گم می شود؛ او هم مثل من صدای بال فرشته ها را امشب اینجا شنیده است انگار... بوی شب بوها بلند شده است.. بهشت همین جاست، وقتی انقدر دوستم داری... شب فصل تراویدن توست، فصل ترانه ی توست، وقت کاویدن تو: گشتن میان واژه ها، میان حرف ها، و ثبت کلماتی از جنس نور. شب مال توست، و این برگ های سفید و این رنگ های سبز که عطر تو را خواهند گرفت، یادگار عبور رویایی نامت. بلند می شوم، باید بروم داخل. بوی گل می پیچد، هیچ وقت اینجا را اینطور خلوت ندیده بودم، حالا دیگر باورم می شود که با دعوت خودت آمده ام امشب، جلوی جلو، زانو می زنم کنار ضریح طلا، سرم را می چسبانم به ضریح، گرمایی سبز تمام تنم را گرم می کند، بگو چرا امشب اشکهایم بند نمی شوند؟ همه اش دلتنگی هایی است که نخواستی پیش هیچ کس بگویم، مگر نه؟... بوی بهشت می آید... 2. چند دقیقه ای بیشتر به تحویل سال نمانده است و اینجا جایی فقط به اندازه یک کاشی برای نشستن هست. دخترکی جلویم ایستاده و به عکس خودش در شیشه عینک من می خندد. دستم را می گیرد و من تازه می فهمم داشته به من لبخند می زده و حواسش بوده که حواسم اصلا به او نیست. دستش را می گیرم، بلند می خندد. دعای تحویل را که می خوانند باز بابا گریه میکند و من. صدای کف و سوت و صلوات قاطی می شود؛ دختر کوچولو خم می شود و یکی از شکلات هایی که روی زمین می افتد را به من می دهد و دوباره دستم را می گیرد. یک اسکناس که تازه تر از بقیه است پیدا میکنم برایش، بچه ها همیشه عاشق عیدی اند. 3. بهار سختی بود، روزهای بی برگشت. شبهای خاموش، کوچه های بی باران، و انتظار سوسوی چشمان فسفری تو در میان قاب کهنه ای، و عکس پاره ای پشت چهار چوب پنجره ها. بهار سختی بود، ثانیه های لجوج، دست های سرد، نفس های سخت تا سنگین، پشت چهار چوب سینه ها. بهار سختی بود، مقلب القلوب را خواندیم، مدبراللیل را گفتیم و سال تحویل شد، و تو باز نبودی. با تو اما بی تو، پشت چهار چوب آیینه ها.
| Design By : Night Skin |


