اگر خورشید تو باشی همه ی گلها آفتابگردانند
چه کنم با خدایی که گوش نمی کند؟ و قاصدک های سر به هوا که راه گم می کنند و به دستت نمی رسند؟
پی نوشت. امروز آزمون دکتری بود و من شرکت نکردم. به دکتر گفتم: نمره ی زبان نیاوردم! ولی خودم که میدانم امتحان زبان نداده بودم. دکتر رویمان حساب کرده بود و من تازه دیروز از حرفهای دیروزش فهمیدم و عجیب مغبون شدیم از اینکه امسال آزمون ندادیم؛ حالا دیگر هیچ کاری اش نمیشود کرد! گذشت! قول میدهم که برای به دست آوردنش تلاش کنم.. "آنچه هستی هدیه ی خداوند به توست و آنچه میشوی هدیه ی تو به خداوند است."
مهرسای من مینویسم فقط برای چشمهای زیبای تو که منتظر نوشتنم بودند وگرنه دیگر نه حرفی برای نوشتن دارم و نه شعری برای تکرار و نه... بگذریم به رسم همه گذاشتن ها و گذشتن ها... عزیزکم؛ اینجا همه چیز خوب است مثل همیشه, مثل قبل ها. دیروز تولد مامان بود شام هم خانه ی هانی اینها دعوت بودیم جایت خالی بود خوش گذشت. هرچند من تا غروب بیرون بودم و خسته بودم و اصلا توی حال و هوای تولد نبودم؛ حتما تو دیگر خوب میدانی که این خستگی ها همه اش بهانه است.. تو فقط مال همین قلب پر احساس منی شب من با تو سحر خواهد شد تو نمیدانی من چقدر عشق تو را میخواهم... این را دیشب دوستم برایم اس ام اس کرد, هفته بعد عروسی اش است و مدام اس ام اس میزند که :"نکند نیایید!!" دیگر چه؟ دیگر اینکه دیروز طرح گل و مرغ و تذهیبی را که دنبالش بودم پیدا کردم و به زودی شروعش میکنم, دلم برای رنگها تنگ شده است. دلم وقتی را میخواهد که آدم دقیق میشود فقط روی گلبرگهای یک زنبق و به هیچ چیز دیگر جز یک بنفش معصوم فکر نمیکند! عزیزم نمیدانی چقدر خسته شده ام! از چینش کلماتی که انقدر آزرده ام میکنند, از آدمهایی که دوستم دارند! از آدمهایی که خیال میکنند دوستم دارند ولی عشقشان کاری از پیشم نمی برد! عزیزکم باور کن دیگر نمیتوانم بنویسم, این بابت قولی که بهت داده بودم؛ باز هم سر فرصت می آیم و یک کمی پرچانگی میکنم. البته یادم رفت بگویم که توی این مدت یک دوست ماه وبلاگش را در اختیارم گذاشته بود که چند تایی پست گذاشتم آنجا... میبینی هنوز دوستهای خوبی برایم مانده است... تو فقط مال همین قلب پر احساس منی... 
| Design By : Night Skin |



