تبليغاتX
گل آفتابگردون


گل آفتابگردون

اگر خورشید تو باشی همه ی گلها آفتابگردانند

 

 

1. امشب هم مثل چند شب اخیر نشستم سر کارای پایان نامه و مثل چند شب اخیر باز کم آوردم. اصلا معلوم نیست از کجا می­خوام شروع کنم و کجا می­خوام تموم کنم و شاید این شلوغیا و تعطیلی دانشگاه به نفع من باشه که فرصت دفاع ام یک ماه بیشتر میشه،maybe ! حالا بماند که امروز من هم ملحق شدم به بچه­ها و رفتم تحصن، خداییش این بچه مدرسه­ای ها مشکلشون فقط درس نخوندن نیست و مشکلات جدی­تری دارن.. تا شنیدن امتحاناتشون لغو شده جفتک انداختن و تحصن بی تحصن!! زهرا هم هی همه ­شونو فحش می­ داد!

2. فقط 5 روز دیگه موند از بهار، می­خوام وقتی بهار گذشت تو هم گذشته باشی! نمی­خوام چیزی از تو توی قلبم جا بمونه! هیچ چیز! یاس­ها و یاسمن­ها و نسترن­هاتو هم با خودت ببر...

3. تاینی پیک هم که فیلتره و نمی­شه این عکس زیبا رو بذارم لای دفتر امروز.

4. برام دعا کن.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 0:27 توسط آفتابگردون | |

 

 

    

 

پ.ن. چند روزی بود میخواستم بنویسم ولی نمی توانستم.. نمیدانم چرا... شاید واژه هایم تمام شده اند.. شاید..

میترسم بهار من.. میترسم...

راستی این شعر را یکی از دوستانم برای تو نوشته... آخر من هنوز دوستش دارم..

         

            

     

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 9:27 توسط آفتابگردون | |

 

میخواستم برایت بنویسم ولی نشد. یک برگ سفید و یک مداد سیاه نمی توانند به تو بفهمانند که چگونه ام! اگر از واژه ها کاری ساخته بود که... واژه های پست و دروغگو!

این روزها برای ترسیم آنچه از تو در دلم مانده فقط با رنگ ها بازی می کنم؛ می خواهم تو را نقاشی کنم همانطور که خواسته بودی؛ می خواهم خودت را ببینی که چطور کنج قلبم جوانه های کوچک سبز زده ای، مثل همه ی نهال های کوچک بهاری، مثل امین الدوله های خانه ی رو به رو که سرک کشیده اند توی کوچه...

بهار فصل دخترانه ای است و من گفته بودم بهار که بیاید عاشق ترین دختر دنیا می شوم برایت؛ گفته بودم تمام غزل هایت را باورم می شود...

مانده ام چطور این 2 ماه رفته از بهار را بی تو زنده ماندم! راستی خودت بگو با روزهای مانده از بهار چه کنم!

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 22:24 توسط آفتابگردون | |

 

 آنچنان آلوده است

 عشق غمناکم با بیم زوال

که همه زندگی ام می لرزد

چون تو را می نگرم

مثل این است که از پنجره ای

تک درختم را سرشار از برگ

در تب زرد خزان می نگرم...

                                      

                              

پ.ن. همه چی دست به دست هم داده تا منو دق بده!!! امروز فهمیدم خیر سرم شاگرد اول گرایشم هم بودم و میشد از سهمیه ی شاگرد اولی هم واسه دکتری استفاده کنم... تو عمرم همچین کلاهی سرم نرفته بود.. ای خدااا...

                    

 

نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 15:56 توسط آفتابگردون | |


Design By : Night Skin