تبليغاتX
گل آفتابگردون - شب آرزوها


گل آفتابگردون

اگر خورشید تو باشی همه ی گلها آفتابگردانند

 

شب آرزوها!

امشب چه احساسی می­توانی داشته باشی وقتی حتی تعریف درست "آرزو" را نمی­دانی؟ آرزو فکر می­کنم همان چیزهای در حد محالی است که توی قلب آدم هستند و آنقدر دور از دست اند که حتی با خدا هم در میانشان نمی­گذاری. و شاید همان چیزهاییست که گاهی از سر دلتنگی زیاد، برای خدایت تعریف می­کنی؛ خدایت اصلا حواسش به تو نیست؛ گوش نمی­کند؛ تو برای اینکه ایمان ارثی ات را به باد ندهی با خودت تکرار می­کنی: حتما صلاحی در کار است! ولی ته دلت با خدا قهر می­کنی و برای نماز صبح بیدار نمی­شوی  تا شاید خدا توجه اش به تو جلب شود! آخر از بچگی همین را یادت داده­اند: خدا حواسش به گناه کردن یا نکردن ماست؛ حواسش به موهای توست که از روسری­ات بیرون هستند یا نه و یا اینکه رنگ رژت چقدر توی چشم می­زند و یا کجا نامحرمی دست تو گرفته است! خدایی که نشانم داده اند همین است! خدای من حرف حرف خودش است! خدای من کاری ندارد که امشب یا هزار شب دیگر چه چیز روح و جسم من را از آن خودش کرده است! خدا دارد گناه­هایم را جمع و تفرق می­زند؛ وقت ندارد گلایه­هایم را بشنود چه برسد به آرزوهای بچه­گانه ­ام!

 

پ. ن. چه کار می­توان کرد وقتی گرفتار خواسته­های زمینی هستم؟ خدای من، خوب نگاهم کن من یک زمینی­ام!

 

 

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 0:46 توسط آفتابگردون | |


Design By : Night Skin