اگر خورشید تو باشی همه ی گلها آفتابگردانند
شب آرزوها! امشب چه احساسی میتوانی داشته باشی وقتی حتی تعریف درست "آرزو" را نمیدانی؟ آرزو فکر میکنم همان چیزهای در حد محالی است که توی قلب آدم هستند و آنقدر دور از دست اند که حتی با خدا هم در میانشان نمیگذاری. و شاید همان چیزهاییست که گاهی از سر دلتنگی زیاد، برای خدایت تعریف میکنی؛ خدایت اصلا حواسش به تو نیست؛ گوش نمیکند؛ تو برای اینکه ایمان ارثی ات را به باد ندهی با خودت تکرار میکنی: حتما صلاحی در کار است! ولی ته دلت با خدا قهر میکنی و برای نماز صبح بیدار نمیشوی تا شاید خدا توجه اش به تو جلب شود! آخر از بچگی همین را یادت دادهاند: خدا حواسش به گناه کردن یا نکردن ماست؛ حواسش به موهای توست که از روسریات بیرون هستند یا نه و یا اینکه رنگ رژت چقدر توی چشم میزند و یا کجا نامحرمی دست تو گرفته است! خدایی که نشانم داده اند همین است! خدای من حرف حرف خودش است! خدای من کاری ندارد که امشب یا هزار شب دیگر چه چیز روح و جسم من را از آن خودش کرده است! خدا دارد گناههایم را جمع و تفرق میزند؛ وقت ندارد گلایههایم را بشنود چه برسد به آرزوهای بچهگانه ام! پ. ن. چه کار میتوان کرد وقتی گرفتار خواستههای زمینی هستم؟ خدای من، خوب نگاهم کن من یک زمینیام!
| Design By : Night Skin |

